شاعر: جامی
جولاهی در خانه دانشمندی ودیعتی نهاد، چون یکچند برآمد به آن محتاج شد، پیش وی رفت، دید که بر در سرای خود بر مسند تدریس نشسته و جمعی از شاگردان پیش وی صف بسته.
گفت: ای استاد به آن ودیعت احتیاج دارم گفت: ساعتی بنشین تا از درس فارغ شوم چون جولاه بنشست، مدت درس او دیر کشید و وی مستعجل بود و عادت آن دانشمند آن بود که در وقت درس گفتن سر خود می جنبانید جولاه را تصور آن شد که درس گفتن همان سر جنبانیدن است.
گفت: ای استاد برخیز و مرا تا آمدن نایب خود گردان، تا من به جای تو سر می جنبانم و ودیعت مرا بیرون آور که من تعجیل دارم. دانشمند چون آن شنید بخندید و گفت:
فقیه شهر زند لاف آن به مجلس عام
که آشکار و نهان علوم می داند
جواب هرچه از او پرسی آن بود که به دست
اشارتی بکند یا سری بجنباند
زمین
اگر نسیم صبا زلف او برافشاند
هزار جان مقید ز بند برهاند
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 933
اگر ز پیش برانی مرا که بر خواند
وگر مراد نبخشی که از تو بستاند؟
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 935
فسرده را سخن از عاشقی نباید راند
که گرد عافیت از آستین جان نفشاند
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 951
کسی که روی تو دیدهست حال من داند
که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 219
فارسی متن کا ماخذ: گنجور