شاعر: امیرخسرو دهلوی
اگر ز پیش برانی مرا که بر خواند
وگر مراد نبخشی که از تو بستاند؟
به دست تست دلم حال او تو می دانی
که حال آتش سوزنده شمع می داند
برفت آنکه بلای دل است و افت جان
مگر خدای تعالی بلا بگرداند
چه اوفتاد که آن سرو راستین برخاست؟
خیر برید به دهقان که سرو بنشاند
چراغ مجلس روحانیان فرو میرد
گر او به جلوه شبی آستین برافشاند
تحیتی که فرستاده شد بدان حضرت
گر این مقوله نخواند، درو فرو ماند
سرشک دیده خسرو چنین که می بینم
اگر به کوه رسد، کوه را بغلتاند
زمین
جولاهی در خانه دانشمندی ودیعتی نهاد، چون یکچند برآمد به آن محتاج شد، پیش وی رفت، دید که بر در سرای خود بر مسند تدریس نشسته و جمعی از شاگردان پیش وی صف بسته.
گفت: ای استاد به آن ودیعت احتیاج دارم گفت: ساعتی بنشین تا از درس فارغ شوم چون جولاه بنشست، مدت درس او دیر کشید و وی مستعجل بود و عادت آن دانشمند آن بود که در وقت درس گفتن سر خود می جنبانید جولاه را تصور آن شد که درس گفتن همان سر جنبانیدن است.
جامیبهارستانروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 9
کسی که روی تو دیدهست حال من داند
که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 219
اگر نسیم صبا زلف او برافشاند
هزار جان مقید ز بند برهاند
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 933
فسرده را سخن از عاشقی نباید راند
که گرد عافیت از آستین جان نفشاند
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 951
فارسی متن کا ماخذ: گنجور