صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »دیوان اشعار
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 219

غزل شمارهٔ 219

شاعر: سعدی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: اند

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 4

صنف: غزل

Toggle stanza 1
11
کسی که روی تو دیده‌ست حال من داند
که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند
22
مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن نیست
که آدمی که تو بیند نظر بپوشاند
33
هر آفریده که چشمش بر آن جمال افتاد
دلش ببخشد و بر جانت آفرین خواند
44
اگر به دست کند باغبان چنین سروی
چه جای چشمه که بر چشم‌هات بنشاند
55
چه روزها به شب آورد جان منتظرم
به بوی آن که شبی با تو روز گرداند
66
به چند حیله شبی در فراق روز کنم
و گر نبینمت آن روز هم به شب ماند
77
جفا و سلطنتت می‌رسد ولی مپسند
که گر سوار براند پیاده درماند
88
به دست رحمتم از خاک آستان بردار
که گر بیفکنیم کس به هیچ نستاند
99
چه حاجت است به شمشیر قتل عاشق را
حدیث دوست بگویش که جان برافشاند
1010
پیام اهل دل است این خبر که سعدی داد
نه هر که گوش کند معنی سخن داند
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

آن سرو که گویند به بالای تو ماند

هرگز قدمی پیش تو رفتن نتواند

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 218

اگلی نظم

دلم خیال تو را رهنمای می‌داند

جز این طریق ندانم خدای می‌داند

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 220

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

اگر نسیم صبا زلف او برافشاند

هزار جان مقید ز بند برهاند

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 933

اگر ز پیش برانی مرا که بر خواند

وگر مراد نبخشی که از تو بستاند؟

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 935

فسرده را سخن از عاشقی نباید راند

که گرد عافیت از آستین جان نفشاند

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 951

جولاهی در خانه دانشمندی ودیعتی نهاد، چون یکچند برآمد به آن محتاج شد، پیش وی رفت، دید که بر در سرای خود بر مسند تدریس نشسته و جمعی از شاگردان پیش وی صف بسته.

گفت: ای استاد به آن ودیعت احتیاج دارم گفت: ساعتی بنشین تا از درس فارغ شوم چون جولاه بنشست، مدت درس او دیر کشید و وی مستعجل بود و عادت آن دانشمند آن بود که در وقت درس گفتن سر خود می جنبانید جولاه را تصور آن شد که درس گفتن همان سر جنبانیدن است.

جامی»بهارستان»روضهٔ ششم (در مطایبه)»بخش 9

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00