شاعر: سعدی
زمین
بدین صفت که ببستی کمر به خونخواری
درست شد که نداری سر وفاداری
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1911
هزار شکر خدا را که چون تو دلداری
نمود روی به من بعد مدتی یاری
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1990
به جلوهٔ تو نگه را ز حیرت اظهاری
ببالد از مژه انگشتهای زنهاری
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2692
به یأس هم نپسندید ننگ بیکاری
دل شکستهٔ ماکرد ناله معماری
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2693
خطاپرست مباش ای ز راستی عاری
که گر سپهر شوی میکشی نگو نساری
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2694
دمی که عجز شود دستگاه بیکاری
گره گشایی ناخن کشد به سر خاری
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2695
چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 443
منم که کار ندارم به غیر بیکاری
دلم ز کار زمانه گرفت بیزاری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3054
بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری
چو ما به هر دو جهان خود کجاست دلداری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3055
تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری
چگونه رطل گران خوار را به دست آری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3067