خائیدن آن لب که چشیدی شکرش
مالیدن دستی که کشیدی بسرش
نگذارد آنکه او به جان و جگرش
آب حیوان همی رسد از اثرش
زمین
بر طرف قمر نهاده مشک و شکرش
چکند که فقاع خوش نبندد به درش
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 222
گفتم: «ز میان جان شوم خاک درش
تا بوک بود بر من مسکین گذرش»
عطارمختارنامهباب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوقشمارهٔ 21
گلشن که بهار ساخته جانورش
طاووس نگارین شده پا تا به سرش
نظیری نیشابوریدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 89
فارسی متن کا ماخذ: گنجور