زمین
برق خاشاک گنه، روزه تابستان است
دود این آتش جانسوز به از ریحان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1485
زنگ آیینه من صحبت بیدردان است
نفس سوختگان مغز مرا ریحان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1486
(جسم زاری است که با آه به هم پیچیده است
گردبادی که درین بادیه سرگردان است)
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1487
از گرانخوابی ما عمر سبک جولان است
لنگر کشتی ما بال وپر طوفان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1488
خط نارسته که در لعل لب جانان است
همچو زهری است که در زیر نگین پنهان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1489
گرچه رویش ز لطافت ز نظر پنهان است
هر که را می نگرم در رخ او حیران است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1490