I have a bad habit; I am weary; pray excuse me. How shall my habit become seemly without your fair face, my beauty?
Without you I am like winter, people are tormented because of me; with you I am as a rosebower, my habit is the habit of spring.
Without you I lack reason, I am weary, everything I say is crooked, I am ashamed of reason and reason is shamefast at the light of your face.
What is the remedy for bad water? To return to the river. What is the remedy for bad habits? To see the beloved’s face again.
I see the water of the soul imprisoned in this whirlpool of the body; I dig out the earth to make a way to the sea.
You have a potion which you give the despairing, secretly, lest the hopeful, grieving for it, should utter lamentation.
O heart, so much as you are able do not withhold your eye from the Beloved, whether He withdraws from you or draws you into His bosom.
زمین
با همه بیدست و پایی اندکی همتگمار
آسمان میبالد اینجا کودک دامن سوار
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1662
تا کنم از هر بن مو رنگ هستی آشکار
جام میخواهم در این میخانه یک طاووسدار
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1663
جسم غافل را به اندوه رم فرصت چهکار
کاروان هر سو رود بر خویش میبالد غبار
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1664
چشم تعظیم از گرانجانان این محفل مدار
کوفتن گردد عصا، کز سنگ برخیزد شرار
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1665
این مقام خوش که می بخشد نسیم وصل یار
خیر دار حل فیها خیر ارباب الدیار
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 10
عید شد و اندر کنار و بوسه با هم هر دو یار
یار ما ناداده بوسه می کند از ما کنار
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 169
شد مه عید از شفق چون جام زر باز آشکار
یعنی از آب شفق گون جام زر خالی مدار
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 437
گل خوش است و عید خوش وز هر دو خوشتر وصل یار
خاصه بعد از محنت هجران و درد انتظار
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 439
تا بدین غایت که رفت از من نیامد هیچ کار
راستی باید به بازی صرف کردم روزگار
سعدیمواعظغزلیاتغزل شمارهٔ 32
مردمان یک چند از تقوا و دین راندند کار
زین پس اندر عهد ما نه پود ماندست و نه تار
سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 100