شاعر: رومی
رهید جان دوم از خودی و از هستی
شدهست صید شهنشاه خویش در مستی
زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه
زهی بلند که جان گشت در چنین پستی
درست گشت مرا آنچ من ندانستم
چو در درستی ای مه مرا تو بشکستی
چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشاد
چو خون بجستم از تن زهی سبک دستی
طبیب فقر بجست و گرفت گوش دلم
که مژده ده که ز رنج وجود وارستی
ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزد
نه بحر را تو زبونی نه بسته شستی
ز شمس تبریز این جنسها بخر بفروش
ز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی
زمین
جان در حمایت یک دم است و دنیا وجودی میان دو عدم.
دین به دنیا فروشان خرند، یوسف بفروشند تا چه خرند؟!
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 61
ترش ترش بنشستی بهانه دربستی
که ندهم آبت زیرا که کوزه بشکستی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3098
برست جان و دلم از خودی و از هستی
شدست خاص شهنشاه روح در مستی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3102
ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی
نهاده جام چو خورشید بر کف دستی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3105
فارسی متن کا ماخذ: گنجور