شاعر: رومی
بیا بیا که چو آب حیات درخوردی
بیا بیا که شفا و دوای هر دردی
بیا بیا که گلستان ثنات میگوید
بیا بیا بنما کز کجاش پروردی
بیا بیا که به بیمارخانه بیقدمت
نمیرود ز رخ هیچ خستهای زردی
برآ برآ هله ای آفتاب چون بیتو
نمیرود ز هوا هیچ تلخی و سردی
برآ برآ هله ای مه که حیف بسیارست
که دیدهها همه گریان و تو در این گردی
بیا بیا که ولی نعمت همه کونی
که مخلص دل حیران و مهره نردی
بیا بیا و بیاموز بنده خود را
که در امامت و تعلیم و آگهی فردی
زمین
جمعی نشسته بودند و سخن کمال و نقصان رجال در پیوسته، یکی از آن میان گفت: هر که دو چشم بینا ندارد نیم مرد است و هر که در خانه عروسی زیبا ندارد نیم مرد است و هر که وقوف بر سباحت دریا ندارد نیم مرد است.
نابینایی در مجلس حاضر بود که زن نداشت و سباحت نمی دانست بانگ بر وی زد که ای عزیز عجب مقدمه ای پرداختی و مرا از دایره مردی چنان دور انداختی که هنوز نیم مرد در می باید تا نام «هیچ مردی» بر من شاید!
جامیبهارستانروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 23
رسید ترکم با چهرههای گل وردی
بگفتمش چه شد آن عهد گفت اول وردی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3066
فارسی متن کا ماخذ: گنجور