شاعر: رومی
ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی
نهاده جام چو خورشید بر کف دستی
ز نوبهار رخش این جهان گلستانی
به پیش قامت زیباش آسمان پستی
فروگرفت مرا مست وار و میگفتم
بجستمی من از او گر بهانهای هستی
بگفت حیله مکن هین گمان مبر که اگر
تن تو حیله شدی سر به سر ز ما رستی
بریخت بر من از آن می که چرخ پست شدی
اگر ز جرعه آن می دمی بخوردستی
بتاب مفخر ایام شمس تبریزی
ایا فکنده در این بحر نور شستستی
زمین
جان در حمایت یک دم است و دنیا وجودی میان دو عدم.
دین به دنیا فروشان خرند، یوسف بفروشند تا چه خرند؟!
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 61
رهید جان دوم از خودی و از هستی
شدهست صید شهنشاه خویش در مستی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3082
ترش ترش بنشستی بهانه دربستی
که ندهم آبت زیرا که کوزه بشکستی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3098
برست جان و دلم از خودی و از هستی
شدست خاص شهنشاه روح در مستی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3102
فارسی متن کا ماخذ: گنجور