شاعر: رومی
ترش ترش بنشستی بهانه دربستی
که ندهم آبت زیرا که کوزه بشکستی
هزار کوزه زرین به جای آن بدهم
مگیر سخت مرا ز آنچ رفت در مستی
تو را که آب حیاتی چه کم شود کوزه
چه حاجت آید جان و جهان چو تو هستی
بیا که روز عزیزست مجلسی برساز
ولی چو دوش مکن کز میان برون جستی
پریر رفتم سرمست تو به خانه عشق
به خنده گفت بیا کز زحیر وارستی
هزار جان بفزودی اگر دلی بردی
هزار مرهم دادی اگر تنی خستی
چرا نگیرم پایت که تاج سرهایی
چرا نبوسم دستت که صاحب دستی
دلا میی بستان کز خمارها برهی
چنین بتی بپرست ای صنم چو بپرستی
برو دلا به سعادت به سوی عالم دل
به شکر آنک به اقبال و بخت پیوستی
خموش باش اگر چه که جمله سیمبران
به آب زر بنویسند هر چه گفتستی
ضیای حق و امام الهدی حسام الدین
مجیر خلق به بالای روح از این پستی
زمین
جان در حمایت یک دم است و دنیا وجودی میان دو عدم.
دین به دنیا فروشان خرند، یوسف بفروشند تا چه خرند؟!
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 61
رهید جان دوم از خودی و از هستی
شدهست صید شهنشاه خویش در مستی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3082
برست جان و دلم از خودی و از هستی
شدست خاص شهنشاه روح در مستی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3102
ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی
نهاده جام چو خورشید بر کف دستی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3105
فارسی متن کا ماخذ: گنجور