صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. رومی
  2. »دیوان شمس
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 1151

غزل شمارهٔ 1151

شاعر: رومی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ور

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 14

صنف: غزل

انگریزی ترجمہ: آربری
آڈیو
آڈیو
Toggle stanza 1
1

قدح شکست و شرابم نماند و من مخمور

خراب کار مرا شمس دین کند معمور

My bowl has broken, and no wine has remained to me, and I am crop-sick; let Shams-e Din set in order my disordered estate—

2

خدیو عالم بینش چراغ عالم کشف

که روح‌هاش به جان سجده می‌کنند از دور

Prince of the world of vision, lamp of the world of revelation, to whom the spirits make heartfelt obeisance from afar,

3

که تا ز بحر تحیر برآورد دستش

هزار جان و روان‌های غرقه مغمور

That his hand may bring out of the sea of bewilderment a thousand souls and spirits drowned and utterly whelmed.

4

گر آسمان و زمین پر شود ز ظلمت کفر

چو او بتابد، پرتو بگیرد آن همه نور

If heaven and earth were filled with the darkness of unbelief, when he shines, his rays flood all that with light.

5

از آن صفا که ملایک از او همی یابند

اگر رسد به شیاطین شوند هر یک حور

That pure radiance which the angels discover from him—if it should reach the satans, they would all become houris.

6

وگر نباشد آن نور دیو را روزی

به پرده‌های کرم دیو را کند مستور

And even if that light belonged not for a single day to the devil, he would veil the devil with the veils of his bountifulness.

7

به روز عیدی کو بخش کردن آغازد

به هر سوی‌ست عروسی به هر نواحی سور

On the day of festival, when he begins to dispense, on every side is a marriage feast, in every quarter a wedding party.

8

ز سوی تبریز آن آفتاب درتابد

شوند زنده ذرایر مثال نفخه صور

From the direction of Tabriz that sun shines—the atoms come to life as at the blast of the trumpet.

9

ایا صبا به خدا و به حق نان و نمک

که هر سحر من و تو گشته‌ایم از او مسرور

Zephyr, for God’s sake and by the right of bread and salt—for every dawn I and you have been rejoiced by him—

10

که چون رسی به نهایت کران عالم غیب

از آن گذر کن و کاهل مباش چون رنجور

When you come to the end of the frontiers of the unseen world, pass over them, and be not lazy as one sick and suffering.

11

از آن پری که از او یافتی بکن پرواز

هزار ساله ره اندر پرت نباشد دور

On that wing which you have gotten from him fly; for a thousand years’ journey will not be far from your wing.

12

بپر چو خسته شود آن پرت سجودی کن

برای حال من خسته جان و دل مهجور

Fly; and when your wing becomes weary, prostrate yourself for the sake of my state, weary of soul and sundered of heart;

13

به آب چشم بگویش که از زمان فراق

شدست روز سیاه و شدست مو کافور

Tell him with tears that since the time of our separation, my day has become black and my hairs camphor-white.

14

تو آن کسی که همه مجرمان عالم را

به بحر رحمت غوطی دهی کنی مغفور

You are he who dips in the sea of compassion all the sinners of the world, and makes them forgiven.

15

چو چشم بینا در جان تو همی‌نرسد

کسی که چشم ندارد یقین بود معذور

If the seeing eye cannot penetrate to your soul, he who has no eye may truly be excused.

16

چنان بکن تو به لابه که خاک پایش را

بدیده آری کاین درد می‌شود ناسور

So contrive by entreaty as to bring the dust of his feet to the eye, for this sickness is becoming gangrenous.

17

وزین سفر به سعادت صبا چو بازآیی

درافکنی به وجود و عدم شرار و شرور

And when, zephyr, you return prospering from this journey, you will stir up commotion and sparks indeed in existence and nonexistence alike.

18

چو سرمه‌اش به من آری هزار رحمت نو

به جانت بادا تا قرن‌های نامحصور

When you bring me his eye salve, may a thousand new compassions be upon your soul for centuries beyond reckoning!

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

به خدمت لبت آمد به انتجاع شکر

که از لب شکرین بخش یک دو صاع شکر

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1150

اگلی نظم

ببین دلی که نگردد ز جان سپاری سیر

اسیر عشق نگردد ز رنج و خواری سیر

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1152

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

نه جام باده‌ شناسم نه کاسهٔ طنبور

جز آنقدرکه جهان یکسر است و چندین شرر

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1660

قد خمیده ندارد به غیر ناله حضور

که نیست خانهٔ زنجیر بی‌صدا معمور

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1692

نکرد ضبط نفس راز وحشتم مستور

چو بوی‌گل شدم آخر به خاموشی مشهور

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1693

سحر چو بر دل من تافت نور صبح نشور

صدای صیحه قوموا شنیدم از دم صور

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 4 - القصائد

تو نور مطلقی و دیگران مجالی نور

تجلی تو درآنها به اختیار و شعور

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 248

خطی ست بر گل رویت ز مشک تر مسطور

که باد آفت چشم بد از جمال تو دور

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 442

ز خواب مستی دوشین چو دیده بگشودم

سفیده‌دم که شدم محرم سرای سرور

حافظ»اشعار منتسب»شمارهٔ 80

به دور عدل تو در زیر چرخ مینایی

چنان گریخت ز دهر دو رنگ، رنگ فتور

رودکی»قصاید و قطعات»شمارهٔ 60

نظر دریغ مدار از من ای مه منظور

که مه دریغ نمی‌دارد از خلایق نور

سعدی»مواعظ»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 29 - تغزل در ستایش شمس‌الدین محمد جوینی صاحب دیوان

حکیمی را پرسیدند: از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است؟

گفت: آن که را سخاوت است به شجاعت حاجت نیست.

سعدی»گلستان»باب دوم در اخلاق درویشان»حکایت شمارهٔ 48

مزید تلاش کریں

آڈیو

0:000:00

اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

0:000:00