My verse resembles the bread of Egypt—night passes over it, and you cannot eat it any more.
Devour it the moment it is fresh, before the dust settles upon it.
Its place is the warm climate of the heart; in this world it dies of cold.
Like a fish it quivered for an instant on dry land, another moment and you see it is cold.
Even if you eat it imagining it is fresh, it is necessary to conjure up many images.
What you drink is really your own imagination; it is no old tale, my good man.
زمین
آمد ازملک عشق لشکر درد
مرد باید کنون که گیرد مرد
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 211
اشتر گرسنه کسیمه برد
کی شکوهد ز خار؟ چیره خورد
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از مثنوی بحر خفیفپاره 4
هر که می با تو خورد عربده کرد
هر که روی تو دید عشق آورد
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 163
شادمانی مکن که دشمن مرد
تو هم از مرگ جان نخواهی برد
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 33
مرد دیگر جوان نخواهد بود
پیریش هم بقا نخواهد کرد
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 54
ملک ایمن درخت بارورست
زو قناعت به میوه باید کرد
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 55
صدر اسلام زنده گشت و نمرد
گرچه صورت به خاک تیره سپرد
سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 55
سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد
از گل و زعفران حکایت کرد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 968
سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد
زعفران لاله را حکایت کرد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 969