آمد ازملک عشق لشکر درد
مرد باید کنون که گیرد مرد
تندبادی ز کوی عشق وزید
که برآمد ز خاکساران گرد
فارغند از جفای یار اغیار
یارما هرچه کرد با ما کرد
هرکس از خم عشق رنگی یافت
عاشق واشک سرخ و چهره زرد
نفس عاشقان جهانسوز است
کار افسردگان بود دم سرد
کاست جانم پی فزایش دوست
چشم بگداخت هرکه جان پرورد
جامی از غیر دوست فرد نشین
دوست فرد است و دوست دارد فرد
زمین
اشتر گرسنه کسیمه برد
کی شکوهد ز خار؟ چیره خورد
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از مثنوی بحر خفیفپاره 4
سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد
از گل و زعفران حکایت کرد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 968
سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد
زعفران لاله را حکایت کرد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 969
شعر من نان مصر را ماند
شب بر او بگذرد نتانی خورد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 981
هر که می با تو خورد عربده کرد
هر که روی تو دید عشق آورد
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 163
شادمانی مکن که دشمن مرد
تو هم از مرگ جان نخواهی برد
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 33
مرد دیگر جوان نخواهد بود
پیریش هم بقا نخواهد کرد
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 54
ملک ایمن درخت بارورست
زو قناعت به میوه باید کرد
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 55
صدر اسلام زنده گشت و نمرد
گرچه صورت به خاک تیره سپرد
سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 55
فارسی متن کا ماخذ: گنجور