شاعر: رومی
هزار جان مقدس هزار گوهر کانی
فدای جاه و جمالت که روح بخش جهانی
چه روحها که فزایی چه حلقهها که ربایی
چو ماه غیب نمایی ز پردههای نهانی
چو در غزا تو بتازی ز بحر گرد برآری
هزار بحر بجوشد چو قطرهای بچکانی
توی ز کون گزیده توی گشایش دیده
به یک نظر تو ببخشی سعادت دوجهانی
کژی که هست جهان را چو تیر راست کن آن را
بکش کمان زمان را که سخت سخته کمانی
نه چرخ زهر چشاند نه ترس و خوف بماند
چو دل ثنای تو خواند که شاه امن و امانی
به چرخ سینه برآیی هزار ماه نمایی
یکی بدان که تو اینی یکی بدان که تو آنی
تو راست چرخ چو چاکر تو مه نباشی و اختر
هزار ماه منور ز آستین بفشانی
تو شمس مفخر تبریز به خواجگی چو نشینی
صد آفتاب زمان را چو بندگان بنشانی
زمین
تو می روی و به نظاره تو چشم جهانی
بگو که آگهی از عاشقان دلشدگانی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1955
تو شمع مجلس انسی و شاه عالم جانی
بناز بر همه خوبان که نازنین جهانی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 965
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی
جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 615
نظر به چشم ارادت مکن به صورت دنیا
که التفات نکردند بر وی اهل معانی
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 222
کجایی ای دل و جانم مگر که در دل و جانی
که کس نمیدهد از تو به هیچ جای نشانی
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 809
ببرد عقل و دلم را براق عشق معانی
مرا بپرس کجا برد آن طرف که ندانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3038
فارسی متن کا ماخذ: گنجور