شاعر: جامی
تو شمع مجلس انسی و شاه عالم جانی
بناز بر همه خوبان که نازنین جهانی
عجب صبیح و ملیحی عجب جلیل و جمیلی
ولی چه سود که قدر جمال خویش ندانی
به چهره صورت چینی به غمزه آفت دینی
به عشوه شور جهانی به خنده راحت جانی
به سحر نرگس مستانه آفت زن و مردی
به لطف قامت و بالا بلای پیر و جوانی
خدنگ آه ز چرخ از غم تو می گذرانیم
گهی بپرس که بی ما چگونه می گذرانی
نگویمت سوی خود خوان مرا بدین خوشم از تو
که خوانیم سگ خود گرچه سوی خویش نخوانی
صفات حسن تو گفتن چه حد جامی بیدل
به هر کجا که رسد فکر او تو برتر ازانی
زمین
تو می روی و به نظاره تو چشم جهانی
بگو که آگهی از عاشقان دلشدگانی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1955
ببرد عقل و دلم را براق عشق معانی
مرا بپرس کجا برد آن طرف که ندانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3038
هزار جان مقدس هزار گوهر کانی
فدای جاه و جمالت که روح بخش جهانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3039
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی
جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 615
نظر به چشم ارادت مکن به صورت دنیا
که التفات نکردند بر وی اهل معانی
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 222
کجایی ای دل و جانم مگر که در دل و جانی
که کس نمیدهد از تو به هیچ جای نشانی
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 809
فارسی متن کا ماخذ: گنجور