صد روز دراز گر به هم پیوندی
جان را نشود از این فغان خرسندی
ای آن که به این حدیث ما میخندی
مجنون نشدی هنوز دانشمندی
زمین
ای رفته و دل برده چنین نپسندی
من میگریم ز درد و تو میخندی
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 385
دی خاک همی نمود با من تندی
میگفت که زیر قدمم افکندی
عطارمختارنامهباب بیست و چهارم:درآنكه مرگ لازم وروی زمین خاك رفتگانستشمارهٔ 37
با خندهٔ بر بسته چرا خرسندی
چون گل باید که بیتکلف خندی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1779
فارسی متن کا ماخذ: گنجور