شاعر: رومی
زمین
در جنون جوش سویدا تنگ دارد جای من
چشم آهو سایه افکندهست بر صحرای من
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2506
بعد مردن گر همین داغست وحشتزای من
خاک هم خالی در آتش مینماید جای من
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2542
چونگهر هر چند بر دریا تند غوغای من
در نم یک چشم سر غرقست سرتا پای من
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2543
در خور گل کردن فقرست استغنای من
نیست جز دست تهی صفر غرورافزای من
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2544
دهر، توفان دارد از طبع جنون پیمای من
قلقلی دزدیده است این بحر از مینای من
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2545
گرد وحشت بسکه بر هم چیده است اجزای من
رفتن رنگی تواندکرد خالی جای من
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2547
چون زند دامان وحشت بر کمر سودای من
خاک ساکن پر برون آرد ز نقش پای من
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6123
بس که دارد ناتوانی ریشه در اعضای من
سایه همچون دام می پیچد به دست و پای من
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6124
صبحدم چون در دمد دل صور شیون زای من
آسمان صحن قیامت گردد از غوغای من
عرفیقصیدههاشمارهٔ 45 - در نعت حضرت رسول (ص)
شعله در آغوش دارد عشق بی پروای من
بر نخیزد یک شرار از حکمت نازای من
علامہ اقبالپیام مشرقمی باقیغزل شمارهٔ 44