بر میکده وقف است دلم سرمستم
جان نیز سبیل جام میکردستم
چون جان و دلم همی نمیپیوستند
آن هر دو بوی دادم از غم رستم
زمین
عمری به هوس نخل معانی بستم
گفتم که مگر ز هر حسابی رستم
عطارمختارنامهباب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدنشمارهٔ 10
چون در ره دین نیامدی در دستم
برخاستم و به کافری بنشستم
عطارمختارنامهباب بیستم: در ذُلّ و بار كشیدن و یكرنگی گزیدنشمارهٔ 11
زان روز که در صدر خودی بنشستم
تا بنشستم به بیخودی پیوستم
عطارمختارنامهباب هفتم: در بیان آنكه آنچه نه قدم است همه محو عدم استشمارهٔ 41
شمع آمد و گفت: رختِ رفتن بستم
در آتشِ سوزنده به جان پیوستم
عطارمختارنامهباب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمعشمارهٔ 49
فرمان تو آمد و ز جا برجستم
می خواندم و اسباب سفر می بستم
نظیری نیشابوریدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 115
المنةالله که به تو پیوستم
وز سلسلهٔ بند فراقت رستم
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1142
باز آمدم و برابرت بنشستم
احرام طواف گرد رویت بستم
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1168
بالای سر ار دست زند دو دستم
ای دلبر من عیب مکن سرمستم
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1172
تا ظن نبری که از غمانت رستم
یا بیتو صبور گشتم و بنشستم
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1198
میپنداری که از غمانت رستم
یا بیتو صبور گشتم و بنشستم
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1357
فارسی متن کا ماخذ: گنجور