صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. رومی
  2. »دیوان شمس
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 2498

غزل شمارهٔ 2498

شاعر: رومی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

قافیہ: ایی

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 27

صنف: قصیده

انگریزی ترجمہ: آربری
صداکار: عندلیب
Toggle stanza 1
11
مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرایی
برون آورد تا گشتم چنین شیدا و سودایی

Passion for that Beloved brought me out of learning and reciting so that I became mad and distracted.

22
سر سجاده و مسند گرفتم من به جهد و جد
شعار زهد پوشیدم پی خیرات افزایی

Once I took my way earnestly to prayer rug and mosque; I put on the shirt of abstinence to increase good works.

33
درآمد عشق در مسجد بگفت ای خواجه مرشد
بدران بند هستی را چه دربند مصلایی

Love entered the mosque and said, “Right-guided master, rend the bond of being; why are you in bondage to prayer?

44
به پیش زخم تیغ من ملرزان دل بنه گردن
اگر خواهی سفر کردن ز دانایی به بینایی

“Let not your heart tremble before the blow of my sword; lay down your neck, if you wish to journey from knowledge to vision.

55
بده تو داد اوباشی اگر رندی و قلاشی
پس پرده چه می‌باشی اگر خوبی و زیبایی

“Do full justice to ruffianism, if you are a dissolute and drunkard; if you are lovely and beautiful, why do you remain behind the veil?

66
فراری نیست خوبان را ز عرضه کردن سیما
بتان را صبر کی باشد ز غنج و چهره آرایی

“Lovely ones may not flee from exhibiting their features; how can idols suffer not to indulge in coquetry and face decoration?

77
گهی از روی خود داده خرد را عشق و بی‌صبری
گهی از چشم خود کرده سقیمان را مسیحایی

“Now through your face you have bestowed love and impatience on reason, now through your eyes played the Messiah to the sick;

88
گهی از زلف خود داده به مؤمن نقش حبل الله
ز پیچ جعد خود داده به ترسایان چلیپایی

“Now with your tresses given the image of God’s cord to the believer, now through twisted curls given a cross to the Christian.

99
تو حسن خود اگر دیدی که افزونتر ز خورشیدی
چه پژمردی چه پوسیدی در این زندان غبرایی

“If you have beheld your beauty which excels the sun, why have you withered and decayed in this dusty prison?

1010
چرا تازه نمی‌باشی ز الطاف ربیع دل
چرا چون گل نمی‌خندی چرا عنبر نمی‌سایی

“Why do you not become refreshed by the graces of the heart’s springtime? Why do you not laugh like the rose and pound ambergris?

1111
چرا در خم این دنیا چو باده بر نمی‌جوشی
که تا جوشت برون آرد از این سرپوش مینایی

“Why do you not ferment like wine in the vat of this world, that the fermenting may bring you forth from this enameled lid?

1212
ز برق چهره خوبت چه محروم است یعقوبت
الا ای یوسف خوبان به قعر چه چه می‌پایی

“Why is your Jacob denied the lighting of your lovely face? Joseph of the lovely ones, why do you languish in the bottom of the well?

1313
ببین حسن خود ای نادان ز تاب جان او تا دان
که مؤمن آینه مؤمن بود در وقت تنهایی

“Behold your own beauty, ignorant one, in the light of the souls of the Pegs [aut¯ads], for the believer is the mirror of the believer in time of loneliness.

1414
ببیند خاک سر خود درون چهره بستان
که من در دل چه‌ها دارم ز زیبایی و رعنایی

“The earth sees its secrets in the face of the garden, ‘What through its beauty and charm I have in my heart.’

1515
ببیند سنگ سر خود درون لعل و پیروزه
که گنجی دارم اندر دل کند آهنگ بالایی

“The rock sees its secret in the ruby and turquoise, ‘I have a treasure in my heart yearning to emerge.’

1616
ببیند آهن تیره دل خود را در آیینه
که من هم قابل نورم کنم آخر مصفایی

“The dark iron sees its heart in the mirror, ‘I am recipient to light, after all things bright.’

1717
عدم‌ها مر عدم‌ها را چو می‌بیند به دل گشته
به هستی پیش می‌آید که تا دزدد پذیرایی

“When nonentities see how nonentities have been changed, they come into existence to enjoy a meeting.

1818
به هر سرگین کجا گشتی مگس را گر خبر بودی
که آید از سرشت او به سعی و فضل عنقایی

“Would the fly have gone around to every dunghill had it known that by effort and virtue the ‘Anq¯a comes out of its composition?

1919
چو ابن الوقت شد صوفی نگردد کاهل فردا
سبک کاهل شود آن کس که باشد گول و فردایی

“When the Sufihas become ‘son of the moment,’ he does not become an idle person tomorrow; that person soon becomes idle who is a fool and a procrastinator.

2020
میان دلبران بنشین اگر نه غری و عنین
میان عاشقان خو کن مباش ای دوست هرجایی

“Sit among sweethearts if you are not immature and impotent; use yourself to lovers, my friend, do not wander about everywhere.

2121
ایا ماهی یقین گشتت ز دریای پس پشتت
بگردان روی و واپس رو چو تو از اهل دریایی

“Fish, it has become certain to you from the sea behind your back; turn your face round and go back, since you are a sea creature.

2222
ندای ارجعی بشنو به آب زندگی بگرو
درآ در آب و خوش می‌رو به آب و گل چه می‌پایی

“Hear the call of Return, go to the water of life; enter the water and go gaily, why do you linger in water and clay?

2323
به جان و دل شدی جایی که نی جان ماند و نی دل
به پای خود شدی جایی که آن جا دست می‌خایی

“With heart and soul you have gone to a place where neither soul nor heart remain; on your own foot you have gone to a place where you bite your own hand.

2424
ز خورشید ازل زر شو به زر غیر کمتر رو
که عشق زر کند زردت اگر چه سیم سیمایی

“Become gold through the sun of eternity; go not to another’s gold, for love of gold makes you yellow, though your face is silvery.

2525
تو را دنیا همی‌گوید چرا لالای من گشتی
تو سلطان زاده‌ای آخر منم لایق به لالایی

“The world says to you, ‘Why have you become my slave? After all you are born of the king, it is I who should be your slave.’

2626
تو را دریا همی‌گوید منت مرکب شوم خوشتر
که تو مرکب شوی ما را به حمالی و سقایی

“The sea says to you, ‘I shall be your steed, rather than that you should be my steed, acting as porter and water-carrier.’

2727
خمش کن من چو تو بودم خمش کردم بیاسودم
اگر تو بشنوی از من خمش باشی بیاسایی

“Be silent, I was like you too, but I kept silence and found rest; if you listen to me, you will be silent too, and find rest.”

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

صبح چو آفتاب زد رایت روشناییی

لعل و عقیق می‌کند در دل کان گداییی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2497

اگلی نظم

مسلمانان مسلمانان مرا ترکی است یغمایی

که او صف‌های شیران را بدراند به تنهایی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2499

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

بهاری این چنین خرم، مرا آواره دل جایی

من و کنج غم و هر کس به باغی و تماشایی

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1966

نه با صحرا سری دارم نه باگلزار سودایی

به هر جا می‌روم از خویش می‌بالد تماشایی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2633

اگر جانی وگر جسمی سراب مطلب مایی

به هر جا جلوه‌ گر کردی همان جز دور ننمایی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2797

برون تازست حسن بی‌مثال از گرد پیدایی

مخوان بر نشئهٔ نازپری افسون مینایی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2799

بهار است ای ادب مگذار از شوق تماشایی

به چندین رنگ و بوی خفته مژگانم زند پایی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2800

درتن ویرانه بی‌سعی قناعت وانشد جایی

به دامن پاکشیدم یافتم آغوش صحرایی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2807

عنانم گر نگیرد خاطر آیینه سیمایی

به ‌قلب آسمانها می‌زنم از آه هیهایی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2810

نشد آیینه‌ کیفیت ما ظاهر آرایی

نهان ماندیم چون معنی به چندین لفظ پیدایی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2812

بیا ای عشق پر غوغا که در هر جا فرود آیی

غم آری جان گدازی عمر کاهی محنت افزایی

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 461

عجب مطبوع و موزونی عجب زیبا و رعنایی

عجب شوخ دل آشوبی عجب ماه دل آرایی

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 975

مزید تلاش کریں
◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00