شاعر: جامی
عجب مطبوع و موزونی عجب زیبا و رعنایی
عجب شوخ دل آشوبی عجب ماه دل آرایی
به غمزه آفت جانی به قامت سرو بستانی
به رخ شمع شبستانی به لب لعل شکرخایی
دلی دارم ز غم پر خون غمی دارم ز حد بیرون
دریغا گر تو بر حال من بیدل نبخشایی
اجل نزدیک شد دور از توام آخر چه کم گردد
اگر روزی قدم در پرسش من رنجه فرمایی
لبالب شد ز خون بی جام لعلت ساغر چشمم
لب شیرین چه باشد گر به شکرخنده بگشایی
قدت یا رب چه موزون است کز رفتار شیرینش
قیامت خیزد اندر شهر اگر ناگه برون آیی
اساس عشق محکم گشت و بنیاد خرد ویران
اغیثونی اخلائی اعینونی احبائی
دلم بس خلوتی تاریک و تنگ آمد بیا جانا
درون منظر چشمم نشین یکدم چو بینایی
رو ای همدم تو در بزم طرب با دوستان خوش زی
رها کن تا بمیرد جامی اندر کنج تنهایی
زمین
بهاری این چنین خرم، مرا آواره دل جایی
من و کنج غم و هر کس به باغی و تماشایی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1966
نه با صحرا سری دارم نه باگلزار سودایی
به هر جا میروم از خویش میبالد تماشایی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2633
اگر جانی وگر جسمی سراب مطلب مایی
به هر جا جلوه گر کردی همان جز دور ننمایی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2797
برون تازست حسن بیمثال از گرد پیدایی
مخوان بر نشئهٔ نازپری افسون مینایی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2799
بهار است ای ادب مگذار از شوق تماشایی
به چندین رنگ و بوی خفته مژگانم زند پایی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2800
درتن ویرانه بیسعی قناعت وانشد جایی
به دامن پاکشیدم یافتم آغوش صحرایی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2807
عنانم گر نگیرد خاطر آیینه سیمایی
به قلب آسمانها میزنم از آه هیهایی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2810
نشد آیینه کیفیت ما ظاهر آرایی
نهان ماندیم چون معنی به چندین لفظ پیدایی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2812
مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرایی
برون آورد تا گشتم چنین شیدا و سودایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2498
مسلمانان مسلمانان مرا ترکی است یغمایی
که او صفهای شیران را بدراند به تنهایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2499
فارسی متن کا ماخذ: گنجور