از کنار خویش یابم هر دمی من بوی یار
چون نگیرم خویش را من هر شبی اندر کنار
Each moment I catch from my bosom the scent of the Beloved; how should I not take my self every night into my bosom?
دوش باغ عشق بودم آن هوس بر سر دوید
مهر او از دیده برزد تا روان شد جویبار
Last night I was in Love’s garden; that desire ran into my head; his sun peeped out of my eye, so that the river began to flow.
هر گل خندان که رویید از لب آن جوی مهر
رسته بود از خار هستی جسته بود از ذوالفقار
Every laughing rose that springs from the bank of that river of love had escaped from the thorn of being and eluded Dhu ’l-Faq¯ar;
هر درخت و هر گیاهی در چمن رقصان شده
لیک اندر چشم عامه بسته بود و برقرار
Every tree and grass was a-dancing in the meadow, but in the eye of the vulgar was bound and at rest.
ناگهان اندررسید از یک طرف آن سرو ما
تا که بیخود گشت باغ و دست بر هم زد چنار
Suddenly from one side our Cypress appeared, so that the garden was beside itself and the plane-tree clapped its hands.
رو چو آتش می چو آتش عشق آتش هر سه خوش
جان ز آتشهای درهم پرفغان این الفرار
Face like fire, wine like fire, love afire—all three delightful; soul because of the intermingled fires lamenting, “Whither shall I flee?”
در جهان وحدت حق این عدد را گنج نیست
وین عدد هست از ضرورت در جهان پنج و چار
In the world of Divine Unity there is no room for number, but number exists of necessity in the world of five and four.
صد هزاران سیب شیرین بشمری در دست خویش
گر یکی خواهی که گردد جمله را در هم فشار
You may count a myriad sweet apples in your hand; if you want to make one, squeeze them all together.
صد هزاران دانه انگور از حجاب پوست شد
چون نماند پوست ماند بادههای شهریار
A myriad grapes went forth from the veil of skin; when skin no more remained, there remained the wine of the Prince.
بیشمار حرفها این نطق در دل بین که چیست
ساده رنگی نیست شکلی آمده از اصل کار
Without counting the letters, behold what is this speech of the heart; unicolority—is it not a form derived from the root of the affair?
شمس تبریزی نشسته شاهوار و پیش او
شعر من صفها زده چون بندگان اختیار
Shams-i Tabr¯ız¯ı is seated like a king, and before him my verses are ranged like willing slaves.
زمین
با همه بیدست و پایی اندکی همتگمار
آسمان میبالد اینجا کودک دامن سوار
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1662
تا کنم از هر بن مو رنگ هستی آشکار
جام میخواهم در این میخانه یک طاووسدار
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1663
جسم غافل را به اندوه رم فرصت چهکار
کاروان هر سو رود بر خویش میبالد غبار
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1664
چشم تعظیم از گرانجانان این محفل مدار
کوفتن گردد عصا، کز سنگ برخیزد شرار
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1665
این مقام خوش که می بخشد نسیم وصل یار
خیر دار حل فیها خیر ارباب الدیار
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 10
عید شد و اندر کنار و بوسه با هم هر دو یار
یار ما ناداده بوسه می کند از ما کنار
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 169
شد مه عید از شفق چون جام زر باز آشکار
یعنی از آب شفق گون جام زر خالی مدار
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 437
گل خوش است و عید خوش وز هر دو خوشتر وصل یار
خاصه بعد از محنت هجران و درد انتظار
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 439
تا بدین غایت که رفت از من نیامد هیچ کار
راستی باید به بازی صرف کردم روزگار
سعدیمواعظغزلیاتغزل شمارهٔ 32
مردمان یک چند از تقوا و دین راندند کار
زین پس اندر عهد ما نه پود ماندست و نه تار
سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 100
فارسی متن کا ماخذ: گنجور