زمین
چون زند موج حلاوت کلک شکر بار من
پسته خندان شود لب بسته از گفتار من
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6097
نست چون مژگان بلند و پست در گفتار من
تیر یک ترکش ز همواری بود افکار من
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6098
چند گردد قسمت افسردگان گفتار من؟
تا به کی تلقین خون مرده باشد کار من؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6099
می زداید بی کسی زنگ از دل افگار من
از پرستاران گرانتر می شود بیمار من
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6100
آه می دزدد نفس در سینه افگار من
غنچه می خسبد نسیم صبح در گلزار من
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6101
هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من
هر چه دل واله کند آن پرتو دلدار من
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1945