شاعر: صائب
چند گردد قسمت افسردگان گفتار من؟
تا به کی تلقین خون مرده باشد کار من؟
خاکیان از سیر و دور من کجا واقف شوند؟
آسمان جایی که باشد نقطه پرگار من
می زند موج حلاوت بوستان از ناله ام
اشک شبنم گریه تلخی است از گلزار من
گرم جولانی ندارد همچو من این خاکدان
داغها دارد زمین بر سینه از رفتار من
بال اقبال هما را در سعادت گستری
می شمارد فرد باطل سایه دیوار من
چون رگ کان نیست ممکن از گهر مفلس شود
هر رگ ابری که برخیزد ز دریا بار من
چون فلک، سیر مه و اختر دلم را وا نکرد
وا نشد زین ناخن و دندان گره از کار من
همچو قارون در ضمیر خاک پنهان گشته است
در ته گرد کسادی گوهر شهوار من
پیش من کفرست از یاد خدا غافل شدن
از رگ خواب است زنار دل بیدار من
نیست بی حاصلتری از من که پیر می فروش
برنمی گیرد به جامی جبه و دستار من
بر زبان و دل مرا جز گفتگوی عشق نیست
می جهد چون سنگ و آهن آتش از گفتار من
پنجه مرجان شود چون دست دریا رعشه دار
چون برآید ز آستین مژگان گوهربار من
از تب گرم است صائب شمع بر بالین مرا
از سرشک تلخ باشد شربت بیمار من
زمین
هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من
هر چه دل واله کند آن پرتو دلدار من
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1945
از دخول هر غری افسردهای در کار من
دور بادا وصف نفس آلودشان از یار من
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1971
چون زند موج حلاوت کلک شکر بار من
پسته خندان شود لب بسته از گفتار من
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6097
نست چون مژگان بلند و پست در گفتار من
تیر یک ترکش ز همواری بود افکار من
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6098
می زداید بی کسی زنگ از دل افگار من
از پرستاران گرانتر می شود بیمار من
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6100
آه می دزدد نفس در سینه افگار من
غنچه می خسبد نسیم صبح در گلزار من
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6101
فارسی متن کا ماخذ: گنجور