زمین
هرچه خواهی بگویی ای خواجه
بکن اندیشه اول از سر هوش
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 7
ای که دانش به مردم آموزی
آنچه گویی به خَلق، خود بِنْیوش
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 153
دوش مرغی به صبح مینالید
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 154
یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنارِ بیشهای خفته.
شوریدهای که در آن سفر همراهِ ما بود نعرهای برآورد و راهِ بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت.
سعدیگلستانباب دوم در اخلاق درویشانحکایت شمارهٔ 26
چون نهی زلفِ تافته بر گوش
چون نهی جعدِ بافته بر دوش
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 205
آخر ای صوفی مرقع پوش
لاف تقوی مزن ورع مفروش
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 436