زمین
هرچه خواهی بگویی ای خواجه
بکن اندیشه اول از سر هوش
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 7
توبه من درست نیست خموش
من بیتوبه را به کس مفروش
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1291
چون نهی زلفِ تافته بر گوش
چون نهی جعدِ بافته بر دوش
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 205
آخر ای صوفی مرقع پوش
لاف تقوی مزن ورع مفروش
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 436
ای که دانش به مردم آموزی
آنچه گویی به خَلق، خود بِنْیوش
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 153
یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنارِ بیشهای خفته.
شوریدهای که در آن سفر همراهِ ما بود نعرهای برآورد و راهِ بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت.
سعدیگلستانباب دوم در اخلاق درویشانحکایت شمارهٔ 26