شاعر: عرفی
صباح عید صیامی برغبت عرفی
که حسن شاهد معنی زوی گرفته طراز
بعزم سیر مصلی صلا بکام زدیم
که هست ملجا خلد برین عزت و ناز
بگرد مرقد حافظ که کعبه سخن است
درآمدیم بعزم طواف در پرواز
زموج گریه طوفانی از هوای حرم
بصحن کعبه مصلی فکندم از شیراز
گذشت در دل عرفی هوای طرف چمن
ز بسکه ریخت فرو گریه های خون پرداز
زمین
کجا بود من مدهوش را حضور نماز!
که کنج کعبه ز دیر مغان ندانم باز
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1127
به کنج زانوی تسلیم طرح امن انداز
در آب آینه، موجیست بینشیب و فراز
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1711
صبا به مقدم گل راح روح بخشد باز
کجاست بلبل خوشگوی؟ گو برآر آواز!
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 13
هزار شُکر که دیدم به کامِ خویشت باز
ز رویِ صدق و صفا گشته با دلم دَمساز
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 258
منم که دیده به دیدارِ دوست کردم باز
چه شُکر گویَمَت ای کارسازِ بنده نواز؟
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 259
زمانه اسب و تو رایض، به رای خویشت تاز
زمانه گوی و تو چوگان به رای خویشت باز
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 69
برای عاشق و دزدست شب فراخ و دراز
هلا بیا شب لولی و کار هر دو بساز
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1201
به آفتاب شهم گفت هین مکن این ناز
که گر تو روی بپوشی کنیم ما رو باز
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1202
جزای نیک و بد خلق با خدای انداز
که دست ظلم نماند چنین که هست دراز
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 143
گروهی از سر بیمغز بیخبر گویند
بریده به سر بدگوی تا نگوید راز
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 144
فارسی متن کا ماخذ: گنجور