صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 1127

غزل شمارهٔ 1127

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: از

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 15

صنف: غزل

Toggle stanza 1
1

کجا بود من مدهوش را حضور نماز!

که کنج کعبه ز دیر مغان ندانم باز

2

مرا مخوان به نماز،ای امام و وعظ مگوی

که از نیاز نمی باشدم حضور نماز

3

چو صوفی از می صافی نمی کند پرهیز

مباش منکر دردی کشان شاهد باز

4

بسان مطرف مفلس نوای سوختگان

چو بلبل سحری می کند سماع آغاز

5

اگر چه عود توام، هر نفس بخواهی سوخت

مرا ز ساز چه می افگنی؟ بسوز و بساز

6

بدان طمع که کند مرغ وصل خوبان صید

دو دیده ام شده از شام تا سحرگه باز

7

خیال زلف دراز تو گر نگیرد دست

که برسر آرد ازین ظلمتم شبان دراز

8

تو در تنعم و نازی، ز ما کی اندیشی؟

که ناز ما به نیاز است و نازش تو به ناز

9

اگر ز خط تو چون موی سر بگردانم

ببند و چون سر زلفم بر آفتاب انداز

10

امید بنده مسکین به هیچ واثق نیست

مگر به لطف خداوندگار بنده نواز

11

گذشت شعر ز شعری و شورش از گردون

چرا که از پی آوازه می رود آواز

12

خرد مجوی ز خسرو که اهل معنی را

نظر به عشق حقیقت، بود نه عقل مجاز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

افتادگان راه توییم از سر نیاز

دستی بگیر و در قدمت سر ز ما بباز

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1126

اگلی نظم

خیال دوست به چشم من اندر آمد باز

هوای عشق دگر باره در سر آمد باز

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1128

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

به‌ کنج زانوی تسلیم طرح امن انداز

در آب آینه‌، موجیست بی‌نشیب و فراز

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1711

صبا به مقدم گل راح روح بخشد باز

کجاست بلبل خوشگوی؟ گو برآر آواز!

حافظ»اشعار منتسب»شمارهٔ 13

هزار شُکر که دیدم به کامِ خویشت باز

ز رویِ صدق و صفا گشته با دلم دَمساز

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 258

منم که دیده به دیدارِ دوست کردم باز

چه شُکر گویَمَت ای کارسازِ بنده نواز؟

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 259

زمانه اسب و تو رایض، به رای خویشت تاز

زمانه گوی و تو چوگان به رای خویشت باز

رودکی»قصاید و قطعات»شمارهٔ 69

برای عاشق و دزدست شب فراخ و دراز

هلا بیا شب لولی و کار هر دو بساز

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1201

به آفتاب شهم گفت هین مکن این ناز

که گر تو روی بپوشی کنیم ما رو باز

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1202

جزای نیک و بد خلق با خدای انداز

که دست ظلم نماند چنین که هست دراز

سعدی»مواعظ»قطعات»شمارهٔ 143

گروهی از سر بی‌مغز بیخبر گویند

بریده به سر بدگوی تا نگوید راز

سعدی»مواعظ»قطعات»شمارهٔ 144

خوشا سپیده‌دمی باشد آنکه بینم باز

رسیده بر سرِ الله اکبرِ شیراز

سعدی»مواعظ»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 31 - در وصف شیراز

مزید تلاش کریں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور