شاعر: عرفی
به گاه جلوه از آن ماه روی زیبا را
که جان ز شرم نماید ز آستین ما را
نظر به حال دل آن پر غرود نگشاید
که سیر دیده نبیند متاع یغما را
امید مغفرتت بس مرا که هم امروز
که می کشد غمت انتقام فردا را
به این جمال چو آیی برون به معجز عشق
ز کام خلق برم لذت تماشا را
لبت به خنده مرا می کشد، چه بد بختم
که داده خوی اجل، بخت من مسیحا را
چو یوسفم گذرد در بهشت بر صف حور
نشان دهم به تو هر گام صد زلیخا را
اگر اجازت عرفی اشاره فرماید
تهی کنم ز گهر گنج رمز ایما را
زمین
زمانه حله نو بست روی صحرا را
کشید دل به چمن لعبتان رعنا را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 46
زهی بریخته بر لاله مشک سارا را
شکسته رونق خورشید گوهر آرا را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 47
بر آن سرم که ز دامن برون کشم پا را
به جیب آبله ریزم غبار صحرا را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 31
کسی چه شکر کند دولت تمنا را
به عالمی که تویی ناله میکُشد ما را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 37
نسیم شانه کند زلفِ موجِ دریا را
غبار سرمه دهد چشمِ کوه و صحرا را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 40
فی توحید الباری عز اسمه
درین صحیفه چو آغاز کردم املا را
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 1
دلا چو روی در ارباب معنی آوردی
مبر به کار قوانین شعر و انشا را
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 30
بساط سبزه فکندند کوه و صحرا را
ز لاله آرزوی جام تازه شد ما را
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 16
به کعبه گر ننمایی جمال خود ما را
ز خون دیده کنم لعل ریگ بطحا را
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 23
خدای خیر دهاد آن جوان رعنا را
که وارهانید به پیرانه سر ز ما ما را
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 26
فارسی متن کا ماخذ: گنجور