شاعر: امیرخسرو دهلوی
زمانه حله نو بست روی صحرا را
کشید دل به چمن لعبتان رعنا را
هوای گل ز خوشی یاد می دهد، لیکن
چه سود چون تو فرامش نمی شوی ما را
ز سرو بستان چندین چه می پرد بلبل
مگر ندید جوانان سرو بالا را
چو می خوری به سرم نیز جرعه می ریز
که مردمی نبود باده نوش تنها را
فروختم به یکی جرعه گنج عقل، آری
شرابخواره نبیند کساد کالا را
نسیم باد صبا از برای جلوه باغ
کشید بر رخ رنگین حریر دیبا را
زمین ز سبزه رنگین به چرخ می ماند
به تار موی بیاویخت جان اعدا را
ز فر مدح تو صد منت است بر خسرو
ضمیر مدح سرا و زبان گویا را
زمین
بر آن سرم که ز دامن برون کشم پا را
به جیب آبله ریزم غبار صحرا را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 31
کسی چه شکر کند دولت تمنا را
به عالمی که تویی ناله میکُشد ما را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 37
نسیم شانه کند زلفِ موجِ دریا را
غبار سرمه دهد چشمِ کوه و صحرا را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 40
فی توحید الباری عز اسمه
درین صحیفه چو آغاز کردم املا را
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 1
دلا چو روی در ارباب معنی آوردی
مبر به کار قوانین شعر و انشا را
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 30
بساط سبزه فکندند کوه و صحرا را
ز لاله آرزوی جام تازه شد ما را
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 16
به کعبه گر ننمایی جمال خود ما را
ز خون دیده کنم لعل ریگ بطحا را
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 23
خدای خیر دهاد آن جوان رعنا را
که وارهانید به پیرانه سر ز ما ما را
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 26
صبا به لُطف بگو آن غزالِ رَعنا را
که سَر به کوه و بیابان تو دادهای ما را
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 4
اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را
بریز خون دل آن خونیان صهبا را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 212
فارسی متن کا ماخذ: گنجور