شاعر: جامی
فی توحید الباری عز اسمه
درین صحیفه چو آغاز کردم املا را
گرفتم از همه اولیٰ ثنای مولیٰ را
زهر چه هست طریق ثنای او اولیٖ ست
به پای صدق سپردم طریق اولیٰ را
مقدری که به صنع بدیع خود پوشید
لباس حسن عبارت عروس معنی را
چو خوان نهاد به خلوتسرای جود نشاند
به صدر مجلس فطرت عقول اولیٰ را
نشان ز جلوهٔ خود داد در مجالی کون
چو در کشید به قید صور هیولا را
اگر شراره قهرش رسد به سدره کند
درخت میوه زقوم شاخ طوبی را
وگر شمامهٔ لطفش نفس زنده سازد
ریاض خلد شقاوتسرای عقبی را
پی هدایت فرعونیان ظلمت رو
به نور خویش قوی داشت دست موسی را
نمود فضل تجرد به خاکیان روشن
به آفتاب چو همسایه ساخت عیسی را
به سر حکمت او کس نمی رسد ور نی
زمرد از چه کند کور چشم افعی را
وگر نه نور وی از روی نیکوان پیداست
چراغ دیده مجنون که ساخت لیلی را
برای دایره گل به باغ بی پرگار
دهد به نامیه هر سال طبع مانی را
زنار لاله و نور شکوفه تازه کند
به جلوه گاه چمن شیوه تجلی را
به پیش مسند گل گوشه ریاحین است
به بلبلان دهد انشاد شعر و انشا را
خرد ز کنه کمالش به ذره ای نرسید
بلی چه بهره ز خورشید چشم اعمی را
اگر ز دفتر توحید بایدت حرفی
درآ به مکتب طفلان بخوان الف با را
بت است هر چه بود بعد وحدتش یعنی
پس از الف که رقم کرده اند با تارا
به سنگ لا بشکن جام عزت همه را
بدین شکست مکن خاص لات و عزی را
بزرگوار خدایا به آن ستوده که کرد
به جنب هستی تو طی بساط دعوی را
ز بس که بردل او ریخت حب ذاتی تو
زهم نکرد جدا طعم خوف و بشری را
که روی خاطر جامی چنان سوی خود دار
که پشت پای زند حظ دین و دنیا را
مبر ز سلک رفیقان اسفلش بیرون
نکرده قبله همت رفیق اعلی را
زمین
زمانه حله نو بست روی صحرا را
کشید دل به چمن لعبتان رعنا را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 46
زهی بریخته بر لاله مشک سارا را
شکسته رونق خورشید گوهر آرا را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 47
بر آن سرم که ز دامن برون کشم پا را
به جیب آبله ریزم غبار صحرا را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 31
کسی چه شکر کند دولت تمنا را
به عالمی که تویی ناله میکُشد ما را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 37
نسیم شانه کند زلفِ موجِ دریا را
غبار سرمه دهد چشمِ کوه و صحرا را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 40
صبا به لُطف بگو آن غزالِ رَعنا را
که سَر به کوه و بیابان تو دادهای ما را
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 4
اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را
بریز خون دل آن خونیان صهبا را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 212
ز بهر غیرت آموخت آدم اسما را
ببافت جامع کل پردههای اجزا را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 218
کجاست ساقی جان تا به هم زند ما را
بروبد از دل ما فکر دی و فردا را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 233
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسّر نمیشود ما را
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4
فارسی متن کا ماخذ: گنجور