شاعر: جامی
به کعبه گر ننمایی جمال خود ما را
ز خون دیده کنم لعل ریگ بطحا را
به دور حسن تو از مهره وفا پرداخت
مشعبد قدر این حقه های مینا را
ز شوق طوق سگان در تو گردانند
مسبحان فلک سبحه ثریا را
به ترک عشرت امروز چون کنم که کسی
ضمان نمی شود از من حیات فردا را
مریض آن لبم ای ناله چون رسی به فلک
بپرس شرح مداوای من مسیحا را
کناره کن ز جهان تا رسی به مامن عشق
به کوه قاف طلب آشیان عنقا را
حریم میکده جامی مقام پاکان است
داغ زرق بشو خرقه مصلا را
زمین
زمانه حله نو بست روی صحرا را
کشید دل به چمن لعبتان رعنا را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 46
زهی بریخته بر لاله مشک سارا را
شکسته رونق خورشید گوهر آرا را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 47
بر آن سرم که ز دامن برون کشم پا را
به جیب آبله ریزم غبار صحرا را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 31
کسی چه شکر کند دولت تمنا را
به عالمی که تویی ناله میکُشد ما را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 37
نسیم شانه کند زلفِ موجِ دریا را
غبار سرمه دهد چشمِ کوه و صحرا را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 40
صبا به لُطف بگو آن غزالِ رَعنا را
که سَر به کوه و بیابان تو دادهای ما را
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 4
اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را
بریز خون دل آن خونیان صهبا را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 212
ز بهر غیرت آموخت آدم اسما را
ببافت جامع کل پردههای اجزا را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 218
کجاست ساقی جان تا به هم زند ما را
بروبد از دل ما فکر دی و فردا را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 233
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسّر نمیشود ما را
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4
فارسی متن کا ماخذ: گنجور