هر چند دست و پا زدم آشفته تر شدم
ساگن شدم ، میانهٔ دریا کنار شد
جز با گریستن مژهٔ در جهان نبود
آن همه ز حرص دیدهٔ من ناگوار شد
عرفی بسی ملاف که بر چرخ تاختم
مردی کنون بتاز که بختت سوار شد
زمین
آمد بهار خرم و رحمت نثار شد
سوسن چو ذوالفقار علی آبدار شد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 871
تا آفتاب رایت گل آشکار شد
از توبه شکسته جهان لاله زار شد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4098
تا بهله محرم کمر آن نگار شد
دست ز کار رفته ام امیدوار شد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4099
هرکس به روز نیک مرا غمگسار شد
در روز بد مرا دژم روزگار شد
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 321
فارسی متن کا ماخذ: گنجور