شاعر: عرفی
صد شکر که بتخانه ی اندیشه خراب است
ناقوس و تبش در گرو باده ی ناب است
با قسمت خود هر که تو بینی جم و دارا است
محتاجی مردم همه آن سوی حساب است
سیرابی و لب تشنگی از هم نشناسیم
این است که آسایش ما عین عذاب است
حرمان مرا شوق دهد نشاء مقصود
بس تشنه فرو مرد ندانست که آب است
گر کبک دل من نزند قهقه ی ذوق
معذور همی دار که در چنگ عقاب است
توفیق بهانه است اگر عازم راهی
بشتاب که سرمایه ی توفیق شباب است
دی پیر مغان گفت دلم سوخت که عرفی
جویای رموز است ولی بیهده یاب است
زمین
آبادتر آن سینه که از عشق خراب است
آزادی آن دل که در آن زلف تاب است
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 133
ما را زِ خیالِ تو چه پروایِ شراب است؟
خُم گو سر خود گیر، که خُمخانه خراب است
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 29
چشم تو عجب نیست اگر مست و خراب است
کز روی عرقناک تو در عالم آب است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2116
بر هر که نظر می فکنم مست و خراب است
بیداری این طایفه خمیازه خواب است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2117
در عالم فانی که بقا پا به رکاب است
گر زندگی خضر بود نقش بر آب است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2118
جمعیت جسم از نفس پا به رکاب است
شیرازه مجموعه ما موج سراب است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2119
فارسی متن کا ماخذ: گنجور