صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عرفی
  2. »قصیده‌ها
  3. »شمارهٔ 58 - در منقبت مولای متقیان

شمارهٔ 58 - در منقبت مولای متقیان

شاعر: عرفی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: اری

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 28

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

دمی که لشکر غم صف کشد به خونخواری

دلم بناله دهد منصب علمداری

22

خراب نرگس مستانه توام که نهد

هزار شیوه مستی به طبع هشیاری

33

مریض عشق تو را اشتها از آن بیش است

که بعد مرگ بیاساید از جگرخواری

44

دلی توجه آن حسن جاودان یابد

که فیض نامیه اش با جگر کند یاری

55

هزار چشمه خون سر زند ز هر ذره

چو بعد مرگ به خاکم قدم بیفشاری

66

چنان به شهر دلم جنس درد ارزانست

که بلهوس کندش رغبت خریداری

77

زخوش متاعی بازار عشق می ترسم

که دست حسن ببندد کساد بازاری

88

در آن دیار بسودا رود دلم که دهند

جوی ملال بعمر ابد به بسیاری

99

زبس ملال و جدایی تنم ز صحبت جان

چو زخم عشق زمرهم ، تمام بیزاری

1010

بدرد عشق که هرگز بذوق گریه من

نکرد قهقه شوق کبک کهساری

1111

هوای شهر محبت چنان مرض خیز است

که مرگ بر اثر خود رود ز بیماری

1212

منم خراب عمارت بکشوری که در او

بود بدست خرابی عنان معماری

1313

چنان بعشق تو درسکر درد بی تابم

که تنگ حوصلگان بیقرار در زاری

1414

زجیب غم که برآرد سرم که طالع من

بخصم شاه دهد مایه نگونساری

1515

شه سریر سخاوت علی که ابر کفش

بذوق دیده عاشق کند گهر باری

1616

مخالفش چو درآید بزمره اسلام

کند بدست ملک تار سبحه زناری

1717

نجوم سبعه اگر صیت عدل او شنوند

نهند برگ تساوی بجیب سیاری

1818

بدیده ای که بنوک سنان او نگرد

کند بگاه اعادت نگاه مسماری

1919

زهی جواد که تأثیر نام جان بخشش

نشاند گوهر صحت بفرق بیماری

2020

اگر بعون سبک روحیت عوارض ثقل

ز طبع سلسله حادثات برداری

2121

سزد که حسرت دیدار بر دل عاشق

بگاه نزع شود مایه سبکساری

2222

چو برق عزم تو بر چرخ پرتو اندازد

بدست مهر بسوزد عنان سیاری

2323

جهان بجاه و جلالت بغایتی پرشد

که آسمان حرکت میکند بدشواری

2424

شعاع دیده آن کس که روی خصم تو دید

کند بآینه آفتاب زنگاری

2525

مسیح خلق ترا در زمان ماضی بود

بجیب دلبر کنعان دکان عطاری

2626

نهیب عدل تو در طبع آسمان محیل

که شیشه است لبالب زمردم آزاری

2727

بسان رنگ زلیخا و زلف مشکینش

بروی هم شکند شیوه های طراری

2828

بعهد عدل تو کز بیم رفع امنیت

کنند دل شکنان غمزه را نگهداری

2929

ز روی فتنه خوابیده تا مگس راند

دهد زمانه مگس ران بدست بیداری

3030

تبارک الله آن برق سیر کز دنبال

چو نور سایه بدزدد بگرم رفتاری

3131

سبکروی که زمین را بپویه بنوازد

چو نور سایه او در محل سیاری

3232

برنج خصمت اگر بلهوس درآمیزد

چو پیر عشق شود ناله هوس کاری

3333

بمدح کرده سرایت رموز عشق رواست

گزیرش از سریان نیست علت ساری

3434

منم که طالع فیروز من بگاه عروج

دهد بتخت ثری مایه نگو نساری

3535

فلک بسهوم اگر داد راه بردرکام

کلید عهد بوی بسته عهد مسماری

3636

دلم بعون شکایت زغم تهی نشود

چو نظم من زمعانی بسعی نثاری

3737

زهی شکنجه طالع که مرگ ظلم گرای

ملول گشت و ندارد سرمدد کاری

3838

بزیر تیغ هلاکم ز بار درد رواست

که بار منت مردن کشم بسرباری

3939

بروزگار فریبم سپهر شعبده باز

تنگ متاع شد از جنسهای عیاری

4040

هزار جرعه زهر از لبم فرو ریزد

تبسمی که بطالع کنم بدشواری

4141

خموش عرفی از این شکوه ملال انگیز

زلاف حوصله یادآر و طی کن این زاری

4242

بیان درد دل است این دعای شه نبود

که بی ملال بود با اجابت باری

4343

همیشه تا نفس گرم نیکبختان است

بیک لباس درون با اجابت باری

4444

حسود جاه تو باد از رحمت یزدان

چنان بعید که ناقوسیان زناری

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بود درکتم عدم بکر طبیعت را جای

که خرد بر سرش استاده همی گفت برآی

عرفی»قصیده‌ها»شمارهٔ 57 - در تهنیت تولد فرزند خانخان

اگلی نظم

به سعی جوهر اندیشه راز دین مگشای

کلید موم و سر قفل آهنین مگشای

عرفی»قصیده‌ها»شمارهٔ 59 - حکمت و موعظت

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

بدین صفت که ببستی کمر به خونخواری

درست شد که نداری سر وفاداری

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1911

هزار شکر خدا را که چون تو دلداری

نمود روی به من بعد مدتی یاری

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1990

به جلوهٔ تو نگه را ز حیرت اظهاری

ببالد از مژه انگشتهای زنهاری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2692

به یأس هم نپسندید ننگ بیکاری

دل شکستهٔ ماکرد ناله معماری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2693

خطاپرست مباش‌ ای ز راستی عاری

که ‌گر سپهر شوی می‌کشی نگو نساری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2694

دمی‌ که عجز شود دستگاه بیکاری

گره گشایی ناخن کشد به سر خاری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2695

چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری

خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 443

منم که کار ندارم به غیر بی‌کاری

دلم ز کار زمانه گرفت بیزاری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 3054

بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری

چو ما به هر دو جهان خود کجاست دلداری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 3055

تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری

چگونه رطل گران خوار را به دست آری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 3067

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور