آمد سحر که دیر و حرم رفت و رو کنند
تا بازم از نصیب چه خون در سبو کنند
ما قابل نشاط و شکرخنده نیستیم
تا شهد خوشگوار که را در گلو کنند
آنان که تنگ ظرفی ما را شنیده اند
می بهر آزمایش ما جستجو کنند
آلودگی به گریه ز دامان نمی رود
دلق مرا به سیل مگر شست و شو کنند
تصدیع کم کشند گل و باده تا به کی
در کار بی دماغی ما آبرو کنند
کو زخم عاشقانه که در جلوه گاه حسن
صد چاک دل به تار نگاهی رفو کنند
تو کار دل به غمزه معشوق واگذار
بی طاقتی مکن که نکویان نکو کنند
حق عطای عشق نسازند هیچ ادا
گر خلق عمر در سر این گفت وگو کنند
دیگر ز آب دیده «نظیری » به خون نشست
چندان نماند دل که غم و غصه بو کنند
زمین
جمعی که با قناعت جاوید خو کنند
خود را چوگوهر انجمن آبروکنند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1464
حقمشربان دمی که به تحقیق رو کنند
خود را ز خود برند به جایی که او کنند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1465
روشندلان چو آینه بر هرچه رو کنند
هم در طلسم خویش تماشای او کنند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1466
مردان به آب تیغ شهادت وضو کنند
تا بی غبار سجده بر آن خاک کو کنند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4221
روزی که زخم کاهکشان را رفوکنند
بر روی چاک سینه ما در فروکنند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4222
کاش آن کسان که منعم از آن تند خو کنند
صد دل نموده وام و نیم نگاهی به او کنند
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 270
آنان که وصل یار همی آرزو کنند
باید که خویش را بگدازند و او کنند
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 171
زان خم که زاهدان به قدم آب جو کنند
شوریدگان صومعه می در سبو کنند
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 245
فارسی متن کا ماخذ: گنجور