روشندلان چو آینه بر هرچه رو کنند
هم در طلسم خویش تماشای او کنند
پاکی چو بحر موج زند از جبینشان
قومی که از گداز تمنا وضو کنند
آزادگان نهال گلستان نالهاند
بر باد اگر روند نشاط نموکنند
پروانهمشربان بساط وفا چو شمع
اجزای خویش را به گداز آبرو کنند
ما را به زندگی ز محبت گزیر نیست
نتوان گذشت گر همه با درد خو کنند
عنقاست در قلمرو امکان بقای عیش
تاکی بهار را قفس از رنگ و بو کنند
جیب مرا به نیستی انباشت روزگار
چاکیست صبح را که به هیچش رفو کنند
این موجها که گردن دعوی کشیدهاند
بحر حقیقتند اگر سر فروکنند
ای غفلت آبروی طلب بیش از این مریز
عالم تمام اوستکه را جستجوکنند
بیدل به این طراوت اگر باشد انفعال
باید جهانیان ز جبینم وضو کنند
زمین
مردان به آب تیغ شهادت وضو کنند
تا بی غبار سجده بر آن خاک کو کنند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4221
روزی که زخم کاهکشان را رفوکنند
بر روی چاک سینه ما در فروکنند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4222
کاش آن کسان که منعم از آن تند خو کنند
صد دل نموده وام و نیم نگاهی به او کنند
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 270
آنان که وصل یار همی آرزو کنند
باید که خویش را بگدازند و او کنند
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 171
زان خم که زاهدان به قدم آب جو کنند
شوریدگان صومعه می در سبو کنند
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 245
آمد سحر که دیر و حرم رفت و رو کنند
تا بازم از نصیب چه خون در سبو کنند
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 246
جمعی که با قناعت جاوید خو کنند
خود را چوگوهر انجمن آبروکنند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1464
حقمشربان دمی که به تحقیق رو کنند
خود را ز خود برند به جایی که او کنند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1465
فارسی متن کا ماخذ: گنجور