صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظیری نیشابوری
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »شمارهٔ 12 - این قصیده نیز بعد از معاودت مکه به احمدآباد گجرات در مدح شاهزاده همایون نژاد شاهزاده مراد گفته شده

شمارهٔ 12 - این قصیده نیز بعد از معاودت مکه به احمدآباد گجرات در مدح شاهزاده همایون نژاد شاهزاده مراد گفته شده

شاعر: نظیری نیشابوری

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: اد

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 20

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

پس از ادای طواف حج و رسوم عباد

به سیر عرصه گجراتم اتفاق افتاد

22

قبول جذبه آن آب و خاکم از کشتی

چو دست قابله از مهد برکنار نهاد

33

چنان به شوق خرامان شدم در آن کشور

که سوی حجله زیبا عروس، نوداماد

44

به هر رهی که چمیدم وزید باد امید

به هر دری که رسیدم، رسید بانگ گشاد

55

سپهر خواست که بختم به رفعتی برسد

ز دور چشمم بر قصر شهریار افتاد

66

هجوم بار ملک بود در شدم به میان

تلاش عام در آن بارگاه بارم داد

77

درآمدم به حریمی تمام حور و قصور

ز بوس و خنده گلستان ز جرعه نوش آباد

88

طرب نهاده درو بر سر طرب اسباب

فرح نهاده درو بر پی فرح بنیاد

99

طرب که رخت کشید اندرو برون نکشید

فرح که پای نهاد اندرو برون ننهاد

1010

دگر نگشت جگرگوشه دربدر کان را

که خانه زان شرف آفتاب کرد آباد

1111

زمانه بهر همین روز داشت عیشی را

که هر دو روز امانت به دیگری می داد

1212

نثار عمر گرامی به رو نما آرند

شب امید جهان روز شادمانی داد

1313

برات بخشش من خواست بر مراد دهد

به پیش منشی شب شام او نهاد مداد

1414

شبی چو چشم عزیزان به روی هم روشن

غم زمانه نفهمیده چون دل آزاد

1515

شبی دو دیده عشاق زو بارایش

ز خاک کنده معشوق برگرفته سواد

1616

چو داد بخشی آن شب به یاد می آید

ز روشنایی دل نور می زند فریاد

1717

در آن بساط چو بر خود مرا شعور نبود

ز دور دیده دانا دلی به من افتاد

1818

به مهر گفت که ای زیب بخش مجمع انس

بیا بیا که وقت آمدی مبارک باد

1919

نشاط مجلس و آیین جشن فروردیست

تو نیز جلوه آیین نظم خواهی داد

2020

همین بگفت و دوید و هنوز پیدا بود

که شد غریو کزین قطره کرده دریا یاد

2121

چنان به پایه دولت شدم شتاب زده

که چند بار سرم در مقام پا افتاد

2222

ز بس که تیزبان بارگاه در رفتم

ادب ز پایه خود پای بر فراز نهاد

2323

ز دلفریبی آیین و فر سلطانی

به گاه تهنیتم رسم سجده رفت از یاد

2424

چو خوب رسم ادب را بجا نیاوردم

ندا رسید که ای روستای مادرزاد

2525

بساط عرش و تکبر؟ تو را چه پیش آمد؟

حریم کعبه و غفلت؟ تو را چه حال افتاد؟

2626

به دست شمع چو پروانه عطا دادند

درین بساط شبی بر سر قدم استاد

2727

ز عندلیب شود شاخ گل غزلخوان تر

اگر وزد به گلستان ازین شبستان باد

2828

جواب دادم و گفتم به جرم معذورم

که تا منم به چنین دولتی نگشتم شاد

2929

به محفلی که دو قندیل ماه و خورشیدست

چراغ بخت ضعیفی چه نور خواهد داد؟

3030

بر این نشاط و تماشا اگر نظر فکند

نسیم شانه کند گم به طره شمشاد

3131

جهان چو روی شه آراستست و چشم مرا

نگاه بخت ضعیف است در حجاب رماد

3232

شه خلاصه خدم یوسف ستاره حشم

همای سدره اقبال شاهزاده مراد

3333

زمین چو صفحه تقویم پر ز خانه شود

اگر عدالت او سایه افکند به بلاد

3434

قبای ملک بر اندازه دید بر قد او

نهاد فتنه کلاه از سر و کمر بگشاد

3535

سخن به میکده از اعتدال او می رفت

شد از طبیعت مستان برون خیال فساد

3636

ز بس که امن شد اندر زمان او عالم

به دام خوشه برآورد دانه صیاد

3737

تمام خلق در ایام او غنی گشتند

حسد به مهر بدل گشت در دل حساد

3838

چنان سلامت عهدش در اجل دربست

که حور خلد فشاند ز زلف گرد کساد

3939

دل ولایت خسرو به وصل او مایل

چنان که خاطر شیرین به صحبت فرهاد

4040

چو در شمایل او بنگرند فخر کنند

مکارم پدر و حسن سیرت اجداد

4141

چو ماه بدر خرامان میانه انجم

میان حلقه روشن دلان مهرنژاد

4242

تمام سال به ملکش نشاط و مهمانی

چو در عجم مه نوروز و در عرب اعیاد

4343

کشیده سر به فلک همچو سرو آزاده

سران ملک سر افکنده پیش او منقاد

4444

به رمز دلبری و رسم خسروی داده

تسلی دل جمع از الوف تا آحاد

4545

به یک نگاه که از دور بر صف افکنده

نموده پایه هرکس به قدر استعداد

4646

به پای قبه او پشت گرمی اقطاب

به روی سده او سرفرازی اوتاد

4747

عساکرش همه از اولیا و از ابدال

مجاورش همه از سابقان و از افراد

4848

همه به حرب و جدل لیک بر سبیل صلاح

همه به سیر و سفر لیک بر طریق رشاد

4949

همیشه رخش وغا زیر ران به تیغ زدن

همیشه تیغ غزا بر میان به غزو و جهاد

5050

ازو به بدرقه افراد خواسته همت

ازو به فاتحه اقطاب جسته استمداد

5151

به بزم مملکتش عامل گرسنه قلم

به گرد سفره نگردد چو گربه زهاد

5252

به صحن بارگهش شحنه و رییس و عسس

ستاده سجده به کف در خضوع و در اوراد

5353

ز صبح تا به دم شام بر سر عالم

چو آفتاب زرافشان شده به دست جواد

5454

ستاده بدره ببر خازنانش در تقسیم

نشسته نسخه به کف مادحانش در انشاد

5555

رسانده روزی مقدور بیش از تقدیر

سپرده قسمت موجود پیش از ایجاد

5656

دوباره سبعه الوان کشیده در هر روز

چون نزل سبع مثانی ز خوان سبع شداد

5757

به شکل راتبه خواران دونان مه و خورشید

صباح و شام گرفته ز خوان او معتاد

5858

طبق ز نقل کواکب گرفته زهره به دست

به شب نشین حریمش چو خوانچه ای افتاد

5959

عروس کعبه که ام القرای آفاق است

وظیفه خواره او با قبیله و احفاد

6060

ز ارض تا به سما چشم بر عنایت او

عیال جود وی آبای علوی و اولاد

6161

به آب ساخته آتش ز عون مطبخ او

که برگرفته خلاف از میانه اضداد

6262

ز بس ملایمت خلق او عجب نبود

که پر ز مغز شود از نوال او اجساد

6363

به جای خون همه لعل و درر برون آید

به نیشتر رگ دست ار گشایدش فصاد

6464

به تحت یک نظرش فصل صد خریف و ربیع

به ضمن یک سخنش جفر جامع و اعداد

6565

زهی نتیجه لطف خدای عز وجل

معاند تو کند با خدای خویش عناد

6666

عدو ز حلم تو بر خود چو بید می لرزد

در آستین صبوریست خنجر فولاد

6767

تو همچو سرو به آزادگی مثل شده ای

اگر کج است فلک بد به راستی مرساد

6868

تویی که بوده و نابوده جهان از تست

سخن درست بگفتیم هرچه باداباد

6969

زهی به رشد تو چشم جهانیان روشن

خلیفه دو جهان را تویی مرید و مراد

7070

ز شفقت جد و بابت بر اهل هر ملت

ام زمانه به یک رنگ کفر و ایمان زاد

7171

طبیعت همه ابنای دهر ملحد شد

ولی ز فطنت تو بر طرف فتاد الحاد

7272

وگرچه فضله ای از فاضلان جاهل عصر

به طمع جاه و غنا کرد مذهبی ایجاد

7373

پس از حصول مرادات حال آن فاسد

مثل چو باغ ارم گشت و حسرت شداد

7474

نخست روز که شد خلق آسمان و زمین

کتاب محمل مبدا شدند تا به معاد

7575

به قابلیت هر جزو و کل نظر کردند

شتافتند به خدمت که بودت استعداد

7676

اراده این که به صدر تو تربیت یابند

چو یافت رتبه تو لب گزید از استبعاد

7777

نگاه کرد به بالا و سر فرود آورد

زمین فتاد به درگاه و آسمان استاد

7878

ز روی صدق کنون در مقام بندگی اند

به هر که لطف تو بینند می کنند امداد

7979

امید هست که احوال من شود روشن

کنون که بر سر من فر شهریار افتاد

8080

خرد به کعبه چو رشدم همی نمود نمود

به عزم کعبه درگاه صاحبم ارشاد

8181

چنان به جاذبه شوق خلیفه می بردم

که تر نمی شودم پای از شط بغداد

8282

چنان به مرجع اخلاص خود شتابانم

که قرض خواه تنک مایه جانب میعاد

8383

رفیق کس نشوم با توجهم همراه

بسیج ره نکنم با توکلم همزاد

8484

اگر خزینه عالم به من فرو ریزند

درم خریده لطفم نمی شود آزاد

8585

دری که مرجع اخلاص خویش ساخته ام

اگر خراب شود دل بر آن نهم بنیاد

8686

صفای دل به ولی نعمتم خداداست

اگر طریقه ملت یکی است گر هفتاد

8787

سخن که نگهت اخلاص از آن نمی آید

اگرچه نقش «نظیری »ست بر صحیفه مباد

8888

اگر رفیق رهم زاد همتی سازی

به راحتم برسانی که آفتت مرساد

8989

همیشه تا ببهارست خنده زن لب گل

مدام تا به خزانست تیغ زن دم باد

9090

به بحر خاطر تو خنده موج زن بادا

به جوی جان عدو آب خنجر جلاد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بر تخت هند والی هندوستان نشست

جان جهان به مردم چشم جهان نشست

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 11 - این قصیده در تعریف سریر ابوالمنصور نورالدین محمد شاهزاده سلیم گفته شده

اگلی نظم

به عمر مژده که عیش ابد نثار آمد

شکفته رویی جاوید را مدار آمد

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 13 - ایضا در مدح صاحبی ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان خانان بن بیرام خان هنگامی که بیلغار از گجرات به دارالسلطنه اگره آمده بودند و اول مداحی و ملازمت این چاکر بوده گفته شده

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

چو کارهای جهان است جمله بی بنیاد

حکیم در وی ننهاد کارها بنیاد

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 952

ز درد یأس ندانم کجا کنم فریاد

قفس شکسته‌ام و آشیان نمانده به یاد

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 911

خوش آن که شد به دلی از مضیق حرص آزاد

مقیم کنج قناعت درین خراب آباد

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 143

اگر ز کوی تو بویی به من رساند باد

به مژده جان و جهان را به باد خواهم داد

حافظ»اشعار منتسب»شمارهٔ 118 - در اصل از آن عبدالمجید تبریزی شاعر پیشکسوت حافظ

شراب و عیش نهان چیست؟ کارِ بی‌بنیاد

زدیم بر صفِ رندان و هر چه بادا باد

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 101

به عهد سلطنت شاه شیخ ابواسحاق

به پنج شخص عجب ملک فارس بود آباد

حافظ»قطعات»قطعه شمارهٔ 7

جهان به کام خداوند باد و دیر زیاد

بر او به هیچ حوادث زمانه دست مداد

رودکی»قصاید و قطعات»شمارهٔ 27

چو کارزار کند شاه روم با شمشاد

چگونه گردم خرم چگونه باشم شاد

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 918

هزار جان مقدس فدای روی تو باد

که در جهان چو تو خوبی کسی ندید و نزاد

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 928

ز عشق آن رخ خوب تو ای اصول مراد

هر آن که توبه کند توبه‌اش قبول مباد

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 929

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور