از چاه غبغبش به درآورده ماه را
بر ماه، عقرب سیهش بسته راه را
عابد که بیندش به درآید ز خانقاه
سلطان که یابدش بگذارد سپاه را
گر روز حشر پرده ز رویش برافکنند
ایزد به روی بنده نیارد گناه را
آن کج کله چو بر صف عشاق بگذرد
شاهان ز سر نهند هوای کلاه را
از هیبت تجلی دیدار سوختیم
برق آورد بشارت باران گیاه را
عاجز شدست دیده ز ادراک حسن او
در حوصله جمال نگنجد نگاه را
باری چو در بغل همه خرمن نمی رود
بیچاره در کنار کشد برگ کاه را
امید هست کز سر آن بام بگذارد
پا در میان کوی گشودیم آه را
خاکش به فرق کن که به جانان نمی رسد
عاشق گر التفات کند مال و جاه را
گر این عطش به خلد «نظیری » ز جان رود
جویم ز سلسبیل به آتش پناه را
زمین
آنکو شناخت گردش خورشید و ماه را
جوید برای خفتن خود خوابگاه را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 43
آن روی بین که حسن بپوشید ماه را
وآن دام زلف و دانهٔ خال سیاه را
سعدیمواعظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 3 - در ستایش اتابک مظفرالدین سلجوقشاه
از باده چون کند عرق آلود ماه را
در چشم آفتاب بسوزد نگاه را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 733
رویت ز هاله حلقه کند نام ماه را
دلسرد از آفتاب کند صبحگاه را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 734
طاعت کند سرشک ندامت گناه را
ریزش سفید می کند ابر سیاه را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 735
رفتم ز راه دل خس و خار گناه را
کردم به آه همچو کف دست راه را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 736
تا تیز کرده ای به سیاست نگاه را
صد منت است بر دل عاشق گناه را
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 21
نور تو وانمود سپید و سیاه را
دریا و کوه و دشت و در و مهر و ماه را
علامہ اقبالزبور عجمغزلیاتغزل شمارهٔ 40
هرگه رقم کنم به تو عذر گناه را
ریزم چو خامه از مژه خون سیاه را
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 43
فارسی متن کا ماخذ: گنجور