شاعر: نظیری نیشابوری
فتاده ام به میان غم از کران برخیز
به تیر غمزه ابروی چون کمان برخیز
زمام خاطر من بسته تصرف تست
اگر قبول نداری به امتحان برخیز
ترانه ای نسرودیم بلبلانه که زاغ
صفیر زد که چمن گشت از خزان برخیز
پیاله می دهدم دور عمر و می گوید
که پیش از آن که نگردیده یی گران برخیز
بسیم ما و تو، گو نوبهار عالم را
گل از چمن برو و مرغ از آشیان برخیز
تو آفریده ز روحی ز جنس خاک نیی
به صدر جای تو شاید از آستان برخیز
شکار سخت بیفتاد از زمین برگیر
خدنگ راست برون رفت از کمان برخیز
ز معنی سخنی صد خطا برانگیزی
نیم حریف تو برخیز و بدگمان برخیز
شب دراز «نظیری » به یاد وی بگذشت
درو ز رفته بیابی مگر نشان برخیز
زمین
به اختیار ز نزهت سرای جان برخیز
گران نگشته ازین خاک آستان برخیز
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4804
یقین عشق کن و از سر گمان برخیز
به آشتی بنشین یا به امتحان برخیز
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 203
نشست اختر پروین ز پرنیان برخیز
غبار کاهکشان رفت میکشان برخیز
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 301
فارسی متن کا ماخذ: گنجور