شاعر: نظیری نیشابوری
نشست اختر پروین ز پرنیان برخیز
غبار کاهکشان رفت میکشان برخیز
ز مطرب ار نخلد گوش ابروان برتاب
ز ساقی ار نچمد جام سرگران برخیز
مبارک است سحر روی دوستان دیدن
به روی چنگ و صراحی و گلستان برخیز
چو شاخ گل پی عشرت پیاله برکف گیر
ز رشک کار تو گو رنگ از ارغوان برخیز
فروغ مل نبود چاک پیرهن بگشا
شمیم گل نوزد آستین فشان برخیز
چو خال در خم زلف نگار مسکن کن
چو زلف از بر آغوش دلستان برخیز
به دل درآی به کار و تن از برون بگذر
به جانشین بر جمع و خود از میان برخیز
چو حال خوش شود از کاینات دست افشان
چو وجد روی دهد از سر جهان برخیز
گران مباش «نظیری » به بزم رعنایان
به آستین بنشین وز آستان برخیز
زمین
به اختیار ز نزهت سرای جان برخیز
گران نگشته ازین خاک آستان برخیز
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4804
یقین عشق کن و از سر گمان برخیز
به آشتی بنشین یا به امتحان برخیز
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 203
فتاده ام به میان غم از کران برخیز
به تیر غمزه ابروی چون کمان برخیز
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 300
فارسی متن کا ماخذ: گنجور