شاعر: صائب
به اختیار ز نزهت سرای جان برخیز
گران نگشته ازین خاک آستان برخیز
گره مشو به دل خاک تیره چون قارون
چوعیسی از سر این تیره خاکدان برخیز
چو تخم اشک ممان از فسردگی در خاک
چو آه گرم شو از سینه جهان برخیز
اجل نیامده جان را به طاق نسیان نه
روان نگشته قضا از سر روان برخیز
دمادم است که در خرمن تو افتاده است
ز زیر تیغ شرربار کهکشان برخیز
ز گریه دل شب، روی شمع نورانی است
تو نیز شب به دو چشم شررفشان برخیز
مده ز دست گریبان غنچه خسبی را
گل صباح، گل از بستر گران برخیز
تلاش عالم بالای خاکساری کن
به صدر اگر بنشینی، ز آستان برخیز
نفس شمرده زدن صبح را جوان دارد
توهم شمرده نفس خرج کن، جوان برخیز
پل شکسته به سیلاب برنمی آید
ز راه اشک من ای طاق کهکشان برخیز
محک چه صرفه برد از زر تمام عیار؟
ز پیش راه من ای سنگ امتحان برخیز
منه به دوش عصا بار ناتوانی خویش
شراب کهنه به دست آور و جوان برخیز
زبان طرز نظیری است صائب این مصرع
که پیش ازان که نگردیده ای گران برخیز
زمین
یقین عشق کن و از سر گمان برخیز
به آشتی بنشین یا به امتحان برخیز
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 203
فتاده ام به میان غم از کران برخیز
به تیر غمزه ابروی چون کمان برخیز
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 300
نشست اختر پروین ز پرنیان برخیز
غبار کاهکشان رفت میکشان برخیز
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 301
فارسی متن کا ماخذ: گنجور