شاعر: نظیری نیشابوری
غبار از دل به مژگان روبم و بینم نشانش را
به آب دیده شویم خاک و جویم آستانش را
ز مستیهای شوق آن بلبل شوریدهاحوالم
که نشناسد اگر صدبار بیند آشیانش را
اثر میکرد گاهی نالهام، از بس که نالیدم
کنون از ناله من خواب آید پاسبانش را
همه در عشق او از رشک با من دشمن جانند
که با من مهربان سازد دل نامهربانش را
مرا زی عشق شورانگیز درد رشک خواهد کشت
که هرکس بر سر هر کوی خواند داستانش را
سوال بوسهای کردم از آن لب رخ گزید از قهر
ضیافت کرد ابرامم به شیرینی لبانش را
«نظیری» قاتلی دارد که آمرزیده میگردد
سگان از کوی او گر بگذرانند استخوانش را
زمین
به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را
به رنگِ مویِ چینی سرمهمیگیرد فغانش را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 92
چهامکان است فردا عرض شوخی ناتوانش را
مگر حیرت شفیع جرأت ندیشد بیانش را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 93
چه خوش باشد در آغوش آورم سرو روانش را
کنم شیرازه اوراق دل، موی میانش را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 379
گرفتم آن که شب در خواب کردم پاسبانش را
ادب کی می گذارد تا ببوسم آستانش را
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 8
فارسی متن کا ماخذ: گنجور