شاعر: نظیری نیشابوری
مانند سراب بند بر پا
بیهوده شدیم دشت پیما
بی بحر نموده شکل ساحل
بی آب نموده موج دریا
سر داده به باد بود و نابود
بگرفته ز خاک عرض و پهنا
بر اوج رسیده گه ز پستی
در پست فتاده گه ز بالا
چون ظلمت نیستی درآمد
نه ماند رخ و نه ماند سیما
در نای دمید دم مغنی
لب بست و فرو نشست غوغا
عاشق که و عشق چیست؟ دانی
درمانده و درد بی مداوا
سرگشته مطلب محالیم
ای کاش نبود این تقاضا
آخر به چه مایه قرب جوییم
بال و پر مور و راه عنقا
آتش نشود به باد خاموش
از سر نرود به فکر سودا
چون حق نشود عیان «نظیری »
گوییم که لااله الا
زمین
مقربان سلاطین چون گروهی اند که به کوه بلند بالا می روند اما عاقبت به زلازل قهر و نوازل دهر از آن کوه به زیر خواهند افتاد، شک نیست که افتادن بلندتران سخت تر خواهد بود به زیر آمدن فروتران سهل تر.
بود ایوان قرب شاه والا
جامیبهارستانروضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان)بخش 5
برخیز و صبوح را بیارا
پُر لَخلخه کن کنار ما را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 119
تا چند تو پس روی به پیش آ
در کفر مرو به سوی کیش آ
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 120
گفتی که گزیدهای تو بر ما
هرگز نبدست این مفرما
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 125
کو مطرب عشق چست دانا
کز عشق زند نه از تقاضا
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 127
دانی چه بود کمال انسان؟
با دشمن و دوست لطف و احسان
سعدیمواعظمثنویاتشمارهٔ 16
احسنت و زه ای نگار زیبا
آراسته آمدی بر ما
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1
فارسی متن کا ماخذ: گنجور