شاعر: نظیری نیشابوری
بی تو دوشم در درازی از شب یلدا گذشت
آفتاب امروز چون برق از سرای ما گذشت
نیش خاری نیست کز خون شکاری سرخ نیست
آفتی بود این شکارافکن کزین صحرا گذشت
شوکت حسنش کسی را رخصت آهی نداد
گرچه هر سو دادخواهی بود، او تنها گذشت
جلوه اش ننمود از بس محو رفتارش شدم
ناله ام نشنید از بس گرم استغنا گذشت
خواستی آشفتگی دستار بردن از سرش
بس که سرمست و به خود مغرور و بی پروا گذشت
با پریشانان چه گویم، صولت هجرش چه کرد
باد یأسی آمد و بر دفتر دلها گذشت
باز امشب با سگ کویش «نظیری » همرهست
شوکتی دیدم که پنداری جم و دارا گذشت
زمین
تا عرقناک از چمن آن شوخ بیپروا گذشت
موج خجلت سرو را چون قمری از بالا گذشت
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 836
یأس مجنون آخر از پیچ و خم سودا گذشت
با شکستی ساخت دل، کز طرهٔ لیلا گذشت
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 838
سرگران از چشم دلبر دوش چون بر ما گذشت
اشک خون کردم ز غم چون بر من از عمدا گذشت
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 66
در بهار نوجوانی هر که از صهبا گذشت
بی توقف می تواند از سر دنیا گذشت
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1347
همت مردانه ما از می حمرا گذشت
کشتی ما با دهان خشک ازین دریا گذشت
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1348
می توان با همت سرشار از دنیا گذشت
موج با این شهپر توفیق از دریا گذشت
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1349
فارسی متن کا ماخذ: گنجور