شاعر: بیدل دهلوی
تا عرقناک از چمن آن شوخ بیپروا گذشت
موج خجلت سرو را چون قمری از بالا گذشت
وای بر حال کمند نالههای نارسا
کان تغافلپیشه از معراج استغنا گذشت
ما به چندین کاروان حسرتکمین رهبریم
شمع در شبگیر دود دل عجب تنها گذشت
محو دل شو تا توانی رستن از آفات دهر
موج بی وصل گهر نتواند از دریا گذشت
بستهای احرام صد عقبا امل اما چه سود؟
فرصت نگذشتهات پیش از گذشتنها گذشت
بینشانی در نشان پر میزند، هشیار باش
گر همه عنقا شوی نتوانی از دنیا گذشت
آبله مخموری واماندگیهایم نخواست
زین بیابان لغزشم آخر قدحپیما گذشت
گر برون آیم ز فکر دل اسیر دیدهام
عمر من چون می به بند ساغر و مینا گذشت
بر غنا زد احتیاج خست ابنای دهر
تنگدستی در عزیزان ماند لیک از ما گذشت
عافیتها بسکه بود آن سوی پرواز امل
کرد استقبال امروزی که از فردا گذشت
گر ز دنیا بگذری تشویش عقبا حایل است
تا ز خود نگذشتهای میبایدت صدجا گذشت
بیدل از رنگ شکست شیشهای خندیده است
کز غبارش ناله نتواند به سعی پا گذشت
زمین
سرگران از چشم دلبر دوش چون بر ما گذشت
اشک خون کردم ز غم چون بر من از عمدا گذشت
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 66
در بهار نوجوانی هر که از صهبا گذشت
بی توقف می تواند از سر دنیا گذشت
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1347
همت مردانه ما از می حمرا گذشت
کشتی ما با دهان خشک ازین دریا گذشت
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1348
می توان با همت سرشار از دنیا گذشت
موج با این شهپر توفیق از دریا گذشت
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1349
بی تو دوشم در درازی از شب یلدا گذشت
آفتاب امروز چون برق از سرای ما گذشت
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 77
یأس مجنون آخر از پیچ و خم سودا گذشت
با شکستی ساخت دل، کز طرهٔ لیلا گذشت
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 838
فارسی متن کا ماخذ: گنجور