شاعر: صائب
می توان با همت سرشار از دنیا گذشت
موج با این شهپر توفیق از دریا گذشت
هر سر خاری دم از شمع تجلی می زند
تا کدامین آتشین رخسار ازین صحرا گذشت
یک شرر تخم محبت در دل شیرین نکاشت
تیشه آتش نفس چندان که بر خارا گذشت
آب حیوان و می روشن ز یک سرچشمه اند
از سر جان بگذرد هر کس که از صهبا گذشت
آخر ای عمر سبکرو این قدر تعجیل چیست؟
سیل ازین آهسته تر از دامن صحرا گذشت
خصم را بی برگی ما خون رحم آرد به جوش
برق چون ابر بهار از کشتزار ما گذشت
کار، تأثیر نفس دارد نه آواز بلند
ورنه در فریاد بتواند خر از عیسی گذشت!
صائب از آغاز و انجام حیات ما مپرس
گردبادی بود پنداری که بر صحرا گذشت
زمین
تا عرقناک از چمن آن شوخ بیپروا گذشت
موج خجلت سرو را چون قمری از بالا گذشت
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 836
یأس مجنون آخر از پیچ و خم سودا گذشت
با شکستی ساخت دل، کز طرهٔ لیلا گذشت
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 838
سرگران از چشم دلبر دوش چون بر ما گذشت
اشک خون کردم ز غم چون بر من از عمدا گذشت
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 66
بی تو دوشم در درازی از شب یلدا گذشت
آفتاب امروز چون برق از سرای ما گذشت
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 77
در بهار نوجوانی هر که از صهبا گذشت
بی توقف می تواند از سر دنیا گذشت
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1347
همت مردانه ما از می حمرا گذشت
کشتی ما با دهان خشک ازین دریا گذشت
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1348
فارسی متن کا ماخذ: گنجور