شاعر: امیرخسرو دهلوی
بسم از جمال ساقی و شراب ارغوانی
که به یار تشنه ام من، نه به آب زندگانی
منم و شبی و گشتی چو سگان به گرد کویت
نبرم هوس به شاهی که خوشم به پاسبانی
غمش ار چه کرد پیرم، گله پیش دل نیارم
من و صد هزار چون من به فدای آن جوانی
برش، ای حریف غالب، که خراب کرد و مستم
نه شراب لعل روشن که سرشک ارغوانی
تو ز شهر رفته و من به کمال وجد و حالت
نه زبانگ چنگ و بربط ز داری کاروانی
ز فراق کشته ای و به زبان و جان نوا ده
به عنایتی که داری، به نوازشی که دانی
تن من چو موم ز آتش، بگداخت در فراقت
به دل چو سنگ خارا، تو هنوز همچنانی
چو نوید غم فرستی، دل مرده زنده گردد
که غذای روح باشد غم دوستان جانی
مشو، ای صبا، مشوش ز نفیر دردمندان
چو ز غایبان مجلس خبری به ما رسانی
طمع وصال از تو هوس و خیال باشد
که سگان کوی را کس نبرد به میهمانی
که اگر ز شرح شوقت دل سنگ خون نگرید
ز حدیث عشق باشد سخنی بود زبانی
صفت تو چون توانم، به سخن که هر چه خسرو
به خیال و خاطر آرد، تو به حسن بیش از آنی
زمین
هله پاسبان منزل تو چگونه پاسبانی
که ببرد رخت ما را همه دزد شب نهانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2830
چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی
منم و خیال یاری غم و نوحه و فغانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2831
ز گزاف ریز باده که تو شاه ساقیانی
تو نهای ز جنس خلقان تو ز خلق آسمانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2835
تو کیی در این ضمیرم که فزونتر از جهانی
تو که نکته جهانی ز چه نکته میجهانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2844
چو یقین شدهست دل را که تو جان جان جانی
بگشا در عنایت که ستون صد جهانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2852
نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی
که به دوستان یک دل سر دست برفشانی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 617
ز سگان کویت ای جان که دهد مرا نشانی
که ندیدم از تو بوئی و گذشت زندگانی
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 810
ز هنر به خود نگنجم به خم می مغانی
بدرد لباس بر تن چو بجو شدم معانی
نظیری نیشابوریدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 43 - این قصیده در ایام عزیمت مکه معظمه و وداع دوستان در نعت همان مقام علیه متبرکه مذیل به مدح ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان گفته شده
نفسی که با نگاری گذرد به شادمانی
مفروش لذتش را به حیات جاودانی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1846
فارسی متن کا ماخذ: گنجور