شاعر: امیرخسرو دهلوی
دوستان در ره دل سنگ گران است تنم
چه کنم تا ز ره این سنگ به یک سو فگنم؟
گل باغ فلکم، آمده بر گلشن خاک
بر درم جامه چو بادی بوزد زان چمنم
بلبل جان به هوایی چمن خویش بسوخت
کی بود، کین نفس تنگ بهم برشکنم؟
شاهبازم که شکارم بود از عالم دل
تا کیم زین دل مردار نه زاغ و زغنم
آب خوش خوردنم از عقل میسر نشود
وقت می خوش آن کند بی خبر از خویشتنم
مستم از لعل لب خویش کن، ای دوست، چنانک
خویشتن را به قیامت نشناسم که منم
من دردی کش دیرینه چو میرم سر مست
به میم شوی و نمازی هم ازو کن کفنم
مگسیم و به خم باده در افتاده چو من
به کرانی نرسم، چند پر و بال زنم؟
ساقیا، غرقه به می کن قدری خسرو را
چند باشد ز بتان غرقه خونابه تنم؟
زمین
این چنین واله و شیدا که ز عشق تو منم
حاش لله که بود بی تو سر زیستنم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 607
ای که دیدی رخ آن دلبر پیمان شکنم
یا رسیدی به سر کوی بت سیمتنم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 608
تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنم
با وجودش ز من آواز نیاید که منم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 409
چون ندارم سر یک موی خبر زانچه منم
بی خبر عمر به سر میبرم و دم نزنم
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 565
من و گنج غم و در سینه همان سیم تنم
چه کنم؟ دل نگشاید به بهار و چمنم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1362
فارسی متن کا ماخذ: گنجور