شاعر: جامی
ای که دیدی رخ آن دلبر پیمان شکنم
یا رسیدی به سر کوی بت سیمتنم
چه شود گر بگذاری که به صدگونه نیاز
چشم تو بوسه زنم در قدمت سرفکنم
گر مرا زهره آن نیست که بینم رخ او
باری آن چشم که بیند رخ او بوسه زنم
ور به کویش نتوانم که برم ره باری
سر بر آن پای که آنجا رسد ایثار کنم
روزم از شب بتر و شب بتر از روز بود
هیچ دشمن به چنین روز مبادا که منم
ای اجل زودتر شربت مرگی بچشان
تا به کی خون جگر نوشم و جان چند کنم
جامیا بس که کنم درد دل خونین شرح
جای آن دارد اگر خون بچکد از سخنم
زمین
من و گنج غم و در سینه همان سیم تنم
چه کنم؟ دل نگشاید به بهار و چمنم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1362
دوستان در ره دل سنگ گران است تنم
چه کنم تا ز ره این سنگ به یک سو فگنم؟
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1487
تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنم
با وجودش ز من آواز نیاید که منم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 409
چون ندارم سر یک موی خبر زانچه منم
بی خبر عمر به سر میبرم و دم نزنم
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 565
این چنین واله و شیدا که ز عشق تو منم
حاش لله که بود بی تو سر زیستنم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 607
فارسی متن کا ماخذ: گنجور